روزهای با هم بزرگ شدن

گاهی دلم برای قدیم ها تنگ میشه! برای آزادی ! اون روزها که تا حوصله ام سر میرفت اماده میشدم و میرفتم و با آرامش قدم میزدم، شبهایی که با یک فنجان قهوه مینشستم کتاب میخواندم و از گذشت زمان لذت میبردم. حالا برای خرید از سوپرمارکت باید دوقیقه ای آماده بشم و بیست دقیقه دنبال هومان بدوم که لباسش را بپوشه، بعد هم که از خونه  در میاییم دو تا پله را پایین میاییم، سومین پله را نمی اد" مامان بغل بکن" من در حالی که بعد از کشمکش برای لباس پوشیدن سعی مکنم آرامش خودم را حفظ کنم میگم نه مامان هومان قویه. " نه مامان، قوی نیست بغل بکن، بغل بکن" و باز منم که تسلیم میشم. وارد کوچه که میشیم جای کفش های هومان را که چندین جای مانتومو زیبایی خاصی! بخشیده پاک میکنم و باز هم سعی میکنم خونسرد باشم.

مسیر پنج دقیقه ای را چهل دقیقه طول میکشه بریم چون هومان گاهی هوس میکنه دنبال گربه بدوه، گاهی میخواد به ماشین ها دست بزنه تا ببینه دزدگیر کدوم صدا میده تا با هیجان فرار کنه، گاهی هم مثل چند روز پیش، میره تو مغازه پیتزا فروشی سر کوچه و میگه "سلام.آقا لفن (لطفا) پیزات (پیتزا) بیار. و من هم برای احترام به خواست ایشون و حفظ غرور و عزت نفسش منتظر سفارش پیتزا میشینم (البته در حالی که دلم شور کارهام را میزنه و سعی میکنم برای دهمین بار خودم را خونسرد جلوه بدم.) این روزهاست که میبینم با اینکه آزادی قبل را از دست دادم ولی چیزهای دیگه ای بدست آوردم مثل تمرین کنترل احساسات، مثل زود فراموش کردن خطا، مثل ترجیح دادن خواست عزیزانم به خواست خودم، مثل فداکارای و مثل تمرین برای تظاهر به خونسردی!

این ها برای من معنی خاصی میده! اینکه این روزها فقط برای بزرگ شدن هومان نیست. روزهای با هم بزرگ شدن است....

/ 1 نظر / 11 بازدید
مریم

برای همینه که اسم وبلاگم رو گذاشتم: روزهایی برای یزرگ شدن. چون توی این لحظاتی که توصیفشون کردی، بزرگ میشیم. و خودمون رو بهتر میشناسیم. من که خیلی اوقات خودم هم باور نمیکنم و از خودم می پرسم این منم که اینقدر صبورم، یا اینقدر آرومم؟! چیزی که فبلا برام در حد یه رویا بود. امیدوارم این تغییرات مثبتمون همیشگی باشه. هومان جونم رو ببوس. دلم براتون تنگ شده(هر چند باید بعد از این بیشتر به این حالت عادت کنم!![گریه])