حکایاتی از هومان

هومان را از مدرسه برداشتم و با هم سوار ماشین شدیم و به خونه راه افتادیم. توی ماشین به من میگه:

مامان Aron (یکی از دوستاش) ماشینش را آورده بود مدرسه و به من نشون داد.

من : معلمت دعواش نکرد؟ خودت میدونی که معلمت چند بار گفته که کسی اجازه نداره وسایل بازیشو با خودش به مدرسه بیاره.

هومان: معلمم اصلا نفهمید. یواشکی آورده بود.

هومان:منم قول دادم فردا ماشینم را ببرم و بهش نشون بدم.

من: تو نمیتونی ، میدونی که معلمت ناراحت میشه.

هومان: promise دادم! میدونی؟؟؟؟Promise!!!!!

هومان داره با پدرش صحبت میکنه و پدرش هم سرش به کتاب و درساش هست و خیلی متوجه نیست که هومان چی میگه.

هومان: بابا بیا این bug را بگیر.

بابا: بده من.

هومان: نه با دستت نه! با زبونت.

بابا : با زبونم. چرا.

هومان: مثلا تو frog ی. بگو ریبیت، ریبیت، ریبیت

پدر جان هم که اصلا حواسش نیست کلمات را فقط تکرار میکنه.

هومان: آها! دیدی؟؟؟ گفتی ریبیت. این صدای frog هاست. خودتم میدونی که frog ها bug دوست دارن. پس بیا اینو بگیر!!

/ 1 نظر / 19 بازدید
j.raks

حالا دل بچه رو نكشن[نیشخند][فرشته][گل][لبخند]