هومان کوچک من
هومان عزیز ما در دوم فروردین1389 در بیمارستان عرفان ساعت 11:30 صبح به دنیا آمد.نامش به معنای نیک اندیش است و مبنای انتخاب من و پدرش در انتخاب نام ،اصالت آریاییمان بوده است. به امید روزی که هومان کوچک ما خاطراتش را با دستان خودش در وبلاگش بنویسد. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

مدت ها بود که میخواستم راجع به کارگاه خلاقیت ابتکاری مامان و هومان بنویسم. ولی امان از کمبود وقت. البته خود من هم خیلی تنبل هستم توی نوشتن.

اینقدر ننوشتم و ننوشتم که خیلی ها کهنه شد. کارها قدیمی شد و پسرک ما بزرگ! بگذریم... از این روز ها بگویم. هومان بزرگ تر شده، کنجکاوی بیشتر و قانع کردنش سخت تر و البته سخت تر از اون سرگرم کردنش. اونم اینجا! بدون پدربزرگ و مادر بزرگ و خاله و عمو و عمه و ...

چند روز پیش هومان طبق معمول توی دست و پای من بود Happy Danceو من هم داشتم مقدمات شام را آماده میکردم. یک بادنجان از یخچال بیرون گذاشتم. هومان هم روی صندای نشوندم و شروع کردم براش داستان های من درآوردی تعریف کردن! (این روز ها هومان یک کلمه میگه و به من میگه داستانش را بگو! حالا من باید کلی خلاقیت به کار ببرم که هم قصه تکراری نسازم و هم به بعد آموزشی توجه داشته باشم!) یک دفعه به من گفت مامان ببین بادنجونه داره به من میخنده! Helloخیلی برام جالب بود. از جای هومان که نگاه کردم دیدم نور مهتابی روی بادنجون افتاده و میشه به خنده تشبیهش کرد. خلاصه این جرقه کوچک، کل عصر ما را مشغول کرد! به هومان گفتم بیا بانجان را  خوشگل کنیم. خنده با ذوقش همون جوابی بود که انتظار داشتم! خلاصه برای بادنجان چشم و دماغ و دهن گذاشتیم و به پیشنهاد هومان براش با مقوا دست و پا درست کردیم و خنده های سر شار از ذوق و پیشنهادات خلاقانه هومان من را غرق انرژی کرده بود.

بعد گفت بیا عکس بگیریم . من چند تا عکس گرفتم و بعد دوربین را از من گرفت و خودش از بادنجان عکس گرفت! یک قسمت جالب این بود که تمام کارهای خوب و بد را به بادنجان تذکر میداد. (این کار را بار ها و بارها با عروسک های مختلف و کاردستی های قبلی انجام داده!) من هم از فرصت استفاده کردم و تمام چیزهای مختلفی را که میخواستم بهش یادآوری کنم ازش خواستم تا به دوست جدیدش تذکر بده! هومان هم با لحن مادرانه همه را مو به مو توضیح میداد. حتی کامل تر از من!! بعد برای خودش و کاردستیش بیسکوییت خواست و اتاقش را نشون بادنجان داد و ....در تمام لحظات هم از من میخواست که برم پیشش و  اینها را از نزدیک ببینم. این قدر غرق بازی بود که من کم کم داشتم به فکر یه شام دیگه میافتادم!  ولی در کمال ناباوری دیدم که بعد از بازی اومد و بادنجان را به من دادد وگفت بیا پوستش را بکن! غذا درست کن!تعجب 

بعضی از لحظات آدم با تمام وجود احساس میکنه که اون پسر کوچولو داره کم کم یک مرد کوچولو میشه!

 

الهی دست حق باشه پناهت / گل‌های رازقی تن‌پوش راهت

الهی تا قیامت زنده باشی / لب مادر ببوسه روی ماهت

 

[ ٢۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بسم الله. این وبلاگ را به عشق پسر کوچکم درست کردم تا همیشه بدونه که لحظه لحظه زندگیش چقدر برایم زیبا و خاطره انگیزه و چگونه تمامی حرکات و شیرینی رفتارش در ذهن من برای همیشه موندنیه....برای هومانی که جهانم بدون او الف ندارد!
صفحات دیگر
امکانات وب