هومان کوچک من
هومان عزیز ما در دوم فروردین1389 در بیمارستان عرفان ساعت 11:30 صبح به دنیا آمد.نامش به معنای نیک اندیش است و مبنای انتخاب من و پدرش در انتخاب نام ،اصالت آریاییمان بوده است. به امید روزی که هومان کوچک ما خاطراتش را با دستان خودش در وبلاگش بنویسد. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم. مدت نسبتا زیادی از شروع سال تحصیلی گذشته بود و من همچنان تلاش میکردم که مادرم را متقاعد کنم که میتونم خودم به تنهایی بیام خونه و لزومی نداره که بعد از مدرسه بیاد دنبالم. خلاصه اینکه هر روز از من اصرار بود و از مادرم همچنان انکار. تا اینکه بعد از مدتی بلاخره مادرم راضی شد و بعد از کلی سفارش گفت باشه فردا خودت بیا خونه. از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم. فکر میکردم خیلی بزرگ شدم. خلاصه اینکه مدرسه که تعطیل شد شاد و خندان بدون اینکه دم در مدرسه دنبال مامانم بگردم، به سمت خونه راه افتادم. کمی از مسیر را اومده بودم که صدای خنده شیطنت آمیزی پشت سرم حس کردم. برگشتم. کسی نبود! دوباره به راهم ادامه دادم. به فاصله چند قدم به چند قدم صدای خنده میومد و خلاصه بعد از کلی کارآگاه بازی فهمیدم که مامانم اون روز هم مثل همیشه اومده بود دنبال من ولی خودش را به من نشون نداده بود. آروم دنبالم راه افتاده بود که ببینه من همه سفارشاتش را عمل میکنم و مطمئن بشه که میتونم به تنهایی از پس خودم بر بیام یا نه. ولی مشکل اینجا بود که دایی کوچیکه که همبازی دوران کودکی ام بود، وقتی فهمیده بود مامانم چه کار هیجان انگیزی قراره انجام بده به اصرار با مامانم اومده بود ولی از شدت هیجان نمیتونست خودش را کنترل کنه و اونقدر خندید که من فهمیدم!!! اون روز خیلی از دست مامانم ناراحت شدم.  نمیتوستم درک کنم که چرا مامانم این کار را کرده. مسیر مدرسه تا خونه، یک مسیر 5-6 دقیقه ای خیلی سر راست بود و میدونستم که مادرم مطمئنه که به خوبی مسیر را بلدم. دلیل کار مادرم را  تا مدت ها هم نمیفهمیدم.

الان بیش از سه ماه از مدرسه رفتن هومان میگذره. خودم میبرمش،خودم میارمش. (البته 2 هفته ای میشه که صبح ها دم اتوبوس مدرسه سوارش میکنم و از اون ور معلمش از اتوبوس پیاده اش میکنه ولی بعد از ظهر ها همچنان خودم میرم دنبالش). با وجود اینکه ایمنی مدارس در اینجا خیلی بالاست. در حدی که بچه ها که داخل مدرسه میرن تمام در ها قفل میشه و به هیچ وجه امکان خروج از مدرسه را ندارن. حتی اگه ما بخواییم به هر دلیلی وارد مدرسه بشیم ضمن اینکه از قبل باید هماهنگ شده باشه، باز هم باید هفت خان رستم را رد بشیم. ولی با این حال، هر دفعه که هومان میره مدرسه تا وقتی که بیاد خونه همش دلم پیشش هست. هم دلم براش تنگ میشه، هم دلم گاهی شور میزنه، هزار هزار تا "نکنه های" مادرانه!! نمیدونم هر  روز که میره چند بار چهار قل و آیت الکرسی را میخونم و هی میگم خدایا توکل به تو. ولی از وقتی که میره انگار یک بخشی از آرامش قلب من، مثل تکه پازلی برداشته میشه و وقتی که موقع تعطیل شدن با اون قیافه خواب آلود میبینمش، دوباره اون تکه پازل به جای خودش برمیگرده و تصویر آرامش کامل میشه.

این روزها، دلیل وسواس مادرم را به خوبی میفهمم. مادر ها همیشه نگرانند حتی اگر پیش خودشون هیچ دلیل منطقی برای این نگرانی پیدا نکنن.

کاش هومان هم روزی دلیل نگرانی های من را بفهمه. گرچه تمام تلاشم را میکنم که پی به میزان این حساسیت های مادرانه نبره!!!

پ.ن: دایی عزیزم که در اون روز تمام ماجرا را لو داد را چهارسال و نیم پیش در یک حادثه از دست دادیم. ممنون میشم اگر تونستید فاتحه ای براش بخونید.

[ ۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بسم الله. این وبلاگ را به عشق پسر کوچکم درست کردم تا همیشه بدونه که لحظه لحظه زندگیش چقدر برایم زیبا و خاطره انگیزه و چگونه تمامی حرکات و شیرینی رفتارش در ذهن من برای همیشه موندنیه....برای هومانی که جهانم بدون او الف ندارد!
صفحات دیگر
امکانات وب