هومان کوچک من
هومان عزیز ما در دوم فروردین1389 در بیمارستان عرفان ساعت 11:30 صبح به دنیا آمد.نامش به معنای نیک اندیش است و مبنای انتخاب من و پدرش در انتخاب نام ،اصالت آریاییمان بوده است. به امید روزی که هومان کوچک ما خاطراتش را با دستان خودش در وبلاگش بنویسد. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

خیلی وقته که از بازی ها و خلاقیت ها ننوشتم. امان از کمبود وقت. امان که چه عرض کنم....فغان!!!

بریم سر اصل مطلب:

یا ایها الذین آمنوا......برید برای بچه هاتون حباب ساز بگیرید و برای چند دقیقه ای، هم خودتون لذت ببرید و البته چندین برابر بچه هاتون!!!!

البته این که میگم برای چند ماه پیش هست. گرچه الان هم هنوز لذت بخشه ولی به اندازه قبل برای هومان هیجان انگیز نیست.

مدتی بود که این یکی از تفریحات هومان شده بود. و البته یکی از خرید های من.!!! قوطی های حباب ساز در شکل و اندازه های مختلف!

چند وقت پیش که در این راستا دنبال ایده جدیدی بودم، یک نوع حباب ساز به چشمم خورد که جالب بود و البته برای هومان هم ایده نو و خوبی بود. عکسش را میذارم اگر دیدید بخرید. مطمئنا پشیمون نمیشید.

سه تا شیشه مختلف با رنگ های اصلی و یک لوله که حباب را در اون درست میکردیم. اول هومان به نوبت یکی از رنگ ها را می ریخت و بازی میکرد. بعد کم کم رنگ ها را ترکیب میکرد. جالب بود که کشف میکرد که ترکیب دو رنگ، رنگ سوم را ایجاد میکرد و متفاوت!!! برای هومان خییییلی عجیب بود. مثلا آبی را میریخت و بعد زرد. بعد جیغی از روی هیجان می کشید که وای مامان ببین green شد!!!! جدا از لذت بازی، جنبه آموزشیش هم خیلی حائز اهمیت بود لبخند

[ ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]

امروز گفتم تا یادمه چند نمونه از بلبل زبونی های هومان را بنویسم قلب هروقت یک چیزی میگه، هی میگم الان مینویسم، الان می نویسم و این قدر به تعویق میوفته که کلا از یادم میره و متاسفانه تو شلوغی های ذهنم گم میشه. و اما.....

*قرار بود بریم بیرون. من داشتم سریع کارهامو جمع و جور میکردم و پدر هومان داشت هومان را آماده میکرد. من هم مکالماتشون را به خوبی میشنیدم.

ظاهرا پدر میخواست لباسی را تن هومان کنه که باب میل هومان نبود و هومان سعی میکرد که زیر بار نره. بهد پدر به هومان گفت برو از مامان بپرس ببین اون چی میگه. بپرس این لباس خوبه؟؟من اینو بپوشم؟؟؟ (لباسی که هومان دوستش نداشت!)

هومان: مامان میشه من این لباس را نپوشم؟

من: نپوشی یا بپوشی؟

هومان: نپوشم. میشه نپوشم؟

من: برای چی نپوشی؟؟؟ این لباس خیلی قشنگه. 

هومان دیگه هیچی نگفت . رفت.

هومان خطاب به پدر:

مامان گفت نه این لباس خوب نیست. اتو نداره!!!!

دوباره یک روز دیگر و در حال آماده شدن برای رفتن به خرید:

هومان خطاب به پدر: ( با لحن خیلی جدی بخوانید)

بابا، امروز من رانندگی میکنم. میخوام خیلی گاز بدم. سوئیچ را لطفا بده. خودت هم توی  car seat بشین.!!!!!!

پ.ن: این روزها خیلی رفتار با هومان برامون سخت شده. یعنی سخت که نه.....محتاط شدیم. هر رفتاری که از ما میبینه، متقابلا انتظار داره خودشم انجام بده . مثل رانندگی، کار با آچار و چکش و ...متقاعد کردنش بعضی وقت ها خیلی سخته. تازه همین نیست: لباس پوشیدنشم فاجعه است بعضی وقت ها اصلا زیر بار نمیره. برای مهمونی میخواد با شلوار ورزشی بیاد بعدش توی خونه لباس مهمونی بپوشه!!!

[ ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بسم الله. این وبلاگ را به عشق پسر کوچکم درست کردم تا همیشه بدونه که لحظه لحظه زندگیش چقدر برایم زیبا و خاطره انگیزه و چگونه تمامی حرکات و شیرینی رفتارش در ذهن من برای همیشه موندنیه....برای هومانی که جهانم بدون او الف ندارد!
صفحات دیگر
امکانات وب