هومان کوچک من
هومان عزیز ما در دوم فروردین1389 در بیمارستان عرفان ساعت 11:30 صبح به دنیا آمد.نامش به معنای نیک اندیش است و مبنای انتخاب من و پدرش در انتخاب نام ،اصالت آریاییمان بوده است. به امید روزی که هومان کوچک ما خاطراتش را با دستان خودش در وبلاگش بنویسد. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

موضوع این کارگاه هم قدیمیه و دلیلش هم همون دلایل قدیمی!

هومان به نقاشی خیلی علاقه داره. البته خیلی هم خوب نقاشی میکشه. ان شالله در کارگاه بعدی چند تا از نقاشی هاشو میذارم. 

و حالا بشنوید از کارگاه امروز ما:

 البته این کار را از مدتها پیش انجام میدادیم ولی هنوز هم برای هومان جذابه!

دست هومان را روی یک کاغذ می کشیم. بعد حالات مختلف صورت را روی انگشت ها می کشیم: می خنده، عصبانیه، ناراحته، اخمو، زبونش در اومده، تعجب کرده، لبخند میزنه و داره دندونهاشو به من نشون میده! و همزمان با کشیدن هر کدوم هومان هم حالات چهره خودشو شبیه چهره نقاشی ها میکنه و ما کلی با هم میخندیم.pillowfight.gif : 94 par 48 pixels.

این نوع نقاشی به هومان کمک کرد که هم حالات چهره را یاد بگیره، هم چند تا شعر را همزمان یاد گرفت و داستانسرایی های من هم باعث شد که کارمون یکم پیام اخلاقی داشته باشه.

و در ادامه توضیحات اینم بگم که هومان شروع کرد برای آدمک ها مو و کلاه گذاشتن

بعد نوشت:

تنهایی خیلی سخته. ولی یک چیزی را دارم این روز ها میفهمم. وقتی مجبور میشی جای خیلی ها را برای بچه ات پر کنی تازه اون موقع هست که استعدادها و خلاقیت هات یکی کی شکوفا میشه. pokal.gif : 42 par 67 pixels.

[ ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]

این مطالب از مطالبی که برای کارگاه قبل نوشتم قدیمی تره ولی به همان دلایل همیشگی دیرکرد در نوشتن دارم.!

اول از همه میخوام ماشینی را که هومان ساخته معرفی کنم! اومدم دیدم هومان داره مکعب های چوبی را با وسواس و دقت خاصی کنار هم میچینه! وانمود کردم که چیزی ندیدم. دلم نخواست خلوتش بهم بخوره. در ضمن مطمئن بودم وقتی تموم بشه خودش نشونم میده. حدسم درست بود.

هومان: مامان بیا. چشماتو ببند.

من: بستم  مامان.

 هومان: داراااااااااااااااااااااا

دنیای بچه ها و تصوراتشون خیلی خیلی زیباست.....

و اما

خمیر بازی خیلی وسیله خوبی برای بازی بچه ها است. خیلی هم آموزنده است. و البته هومان هم خیلی دوست داره. ولی یک مشکل داره! جدا از کثیف کاری و اینکه همه خونه پر میشه، پسر من گاهی اینقدر غرق در بازی میشه که یادش میره این خمیر مصنوعیه. یک بار دیدم غذایی که با خمیر درست کرده بود را به سمت دهنش برد و این موضوع یکم منو ترسوند. همین شد که با کمک هومان خمیر بازی درست کردیم!!!! خیلی خیلی خوش گذشت. درسته که همه خونه پر از آرد شد ولی هومان اینقدر از این پروسه لذت برد که حد نداره! به خصوص وقتی خمیر را خودش با دستهاش ورز میداد! بعد هم خمیر ها را میبرید و شکل های گوناگون درست میکرد! درسته که خیلی از شکل ها شبیه واقعیت نبود ولی یه جورایی کمک به، به تصویر کشیدن تصوراتش برام شبیه حس پرواز بود!!!لبخند

بعد هم به پیشنهاد هومان روی بعضی خمیر ها نقاشی کردیم و روز خیلی خیلی خوبی به کمک هم داشتیم.

[ ۳٠ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]

مدت ها بود که میخواستم راجع به کارگاه خلاقیت ابتکاری مامان و هومان بنویسم. ولی امان از کمبود وقت. البته خود من هم خیلی تنبل هستم توی نوشتن.

اینقدر ننوشتم و ننوشتم که خیلی ها کهنه شد. کارها قدیمی شد و پسرک ما بزرگ! بگذریم... از این روز ها بگویم. هومان بزرگ تر شده، کنجکاوی بیشتر و قانع کردنش سخت تر و البته سخت تر از اون سرگرم کردنش. اونم اینجا! بدون پدربزرگ و مادر بزرگ و خاله و عمو و عمه و ...

چند روز پیش هومان طبق معمول توی دست و پای من بود Happy Danceو من هم داشتم مقدمات شام را آماده میکردم. یک بادنجان از یخچال بیرون گذاشتم. هومان هم روی صندای نشوندم و شروع کردم براش داستان های من درآوردی تعریف کردن! (این روز ها هومان یک کلمه میگه و به من میگه داستانش را بگو! حالا من باید کلی خلاقیت به کار ببرم که هم قصه تکراری نسازم و هم به بعد آموزشی توجه داشته باشم!) یک دفعه به من گفت مامان ببین بادنجونه داره به من میخنده! Helloخیلی برام جالب بود. از جای هومان که نگاه کردم دیدم نور مهتابی روی بادنجون افتاده و میشه به خنده تشبیهش کرد. خلاصه این جرقه کوچک، کل عصر ما را مشغول کرد! به هومان گفتم بیا بانجان را  خوشگل کنیم. خنده با ذوقش همون جوابی بود که انتظار داشتم! خلاصه برای بادنجان چشم و دماغ و دهن گذاشتیم و به پیشنهاد هومان براش با مقوا دست و پا درست کردیم و خنده های سر شار از ذوق و پیشنهادات خلاقانه هومان من را غرق انرژی کرده بود.

بعد گفت بیا عکس بگیریم . من چند تا عکس گرفتم و بعد دوربین را از من گرفت و خودش از بادنجان عکس گرفت! یک قسمت جالب این بود که تمام کارهای خوب و بد را به بادنجان تذکر میداد. (این کار را بار ها و بارها با عروسک های مختلف و کاردستی های قبلی انجام داده!) من هم از فرصت استفاده کردم و تمام چیزهای مختلفی را که میخواستم بهش یادآوری کنم ازش خواستم تا به دوست جدیدش تذکر بده! هومان هم با لحن مادرانه همه را مو به مو توضیح میداد. حتی کامل تر از من!! بعد برای خودش و کاردستیش بیسکوییت خواست و اتاقش را نشون بادنجان داد و ....در تمام لحظات هم از من میخواست که برم پیشش و  اینها را از نزدیک ببینم. این قدر غرق بازی بود که من کم کم داشتم به فکر یه شام دیگه میافتادم!  ولی در کمال ناباوری دیدم که بعد از بازی اومد و بادنجان را به من دادد وگفت بیا پوستش را بکن! غذا درست کن!تعجب 

بعضی از لحظات آدم با تمام وجود احساس میکنه که اون پسر کوچولو داره کم کم یک مرد کوچولو میشه!

 

الهی دست حق باشه پناهت / گل‌های رازقی تن‌پوش راهت

الهی تا قیامت زنده باشی / لب مادر ببوسه روی ماهت

 

[ ٢۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]

من: همه همسایه ها خوابن، پنجره بازه، آقا پلیس صداتو از پنجره بشنوه میاد دعوات میکنه.

هومان: من قوی ام. آقا پلیس نمیتونه.

من: آقا پلیس از تو قوی تره ( این را در حالی میگم که چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه!)متفکر

هومان: من قوی ترم. بازوهامو ببین....

من: کلافه

ظهر

من: هومان جان بخواب

هومان: نه بغلم کن.

من: شما دیگه بزرگ شدی. بغل نمیشه کرد. (از وقتی از ایران اومدیم این عادت قدیمی بغل کردن متاسفانه دوباره برگشته.)

هومان: خوب من ماشین هامو نیاوردم.

من میرم کلی ماشین از گوشه و کنار خونه جمع میکنم میارم.....خوب حالا بخواب.

هومان: آخه من هنوز دندون نزدم. (منظورش مسواکه!)... حالا هر شب با هزار مکافات و صد بار خوندن شعر حسنی بی دندون شده، میتونم یه مسواک الکی بزنم.!

هومان داره چیپس میخوره. http://e-lu.demiart.ru/emoticons/actions.o2/1.gif

خاله فاطمه: چیپس چی میخوری؟

هومان: چیپس!

خاله فاطمه: مزه اش چیه؟

هومان: مزه اش؟؟؟ (نمیدونه این جمله یعنی چی!)

خاله فاطمه: مزه اش پیازه؟

هومان: نه.

خاله: پس مزه چی میده؟

هومان: مزه خوشمزه!!!

[ ٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مادرانه ] [ دوست گفتار () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بسم الله. این وبلاگ را به عشق پسر کوچکم درست کردم تا همیشه بدونه که لحظه لحظه زندگیش چقدر برایم زیبا و خاطره انگیزه و چگونه تمامی حرکات و شیرینی رفتارش در ذهن من برای همیشه موندنیه....برای هومانی که جهانم بدون او الف ندارد!
صفحات دیگر
امکانات وب