هومان کوچک من
هومان عزیز ما در دوم فروردین1389 در بیمارستان عرفان ساعت 11:30 صبح به دنیا آمد.نامش به معنای نیک اندیش است و مبنای انتخاب من و پدرش در انتخاب نام ،اصالت آریاییمان بوده است. به امید روزی که هومان کوچک ما خاطراتش را با دستان خودش در وبلاگش بنویسد. 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
امروز صبح که هومان را داشتم برای مدرسه بدرقه میکردم ، بعد از اینکه بغلش کردم ،برگشت به قرآن اشاره کرد و گفت: میشه قرآن را برام بگیری! میخوام گود لاک بگیرم!!! وای که چه حس خوبی داشت وقتی داشتم از زیر قرآن ردش میکردم. در پناه قرآن باشی عزیز مادر♥️♥️♥️♥️
[ ٤ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

چند روز  پیش هومان نشسته بود و حسابی یاد ایام میکرد:

هومان: مامان یادت هست که من Pre-K بودم؟؟

من (باذوق): آره.یادمه!!

هومان: یادت میاد که اولش که تو رفتی از کلاس بیرون من گریه کردم؟؟؟

من: آخی! آره. خب اون موقع کوچیک بودی!!!

هومان: آره. اون موقع کوچیک بودم همش میخواستم پیشت باشم.

من(با لبخند ملیح): آرهلبخند

هومان: ولی الان بزرگم! الان دیگه لازمت ندارم!!!!!!

من: تعجب

[ ۱٧ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٥:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

سه هفته از مدرسه رفتن هومان میگذره. دیگه باید باور کنم که داره بزرگ میشه:

*وقتیبا تکلیف و کار در منزل از مدرسه برمیگرده.

*وقتی دیگه خودش میشینه و جمع و تفریق انجام میده.

*وقتی تلاش میکنه که کلمات کتاب ها را بخونه و آهنگ هاشونو به خاطر بسپاره.

 

*وقتی....

این روزها خیلی لذت میبرم از دیدن این همه تغییر در پسر کوچکم که کم کم باید بزرگ شدنش را به طور جدی باور کنم.

 

 

 

 

[ ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

زمان چقدر زود میگذره....

انگار همین دیروز بود که دیدم دندون هومان داره در میاد. درست 29 شهریور 1389 بود. از ذوقم سریع براش لباس پوشوندم و بردم ازش یه عکس گرفتم.

امروز همون دندونها افتاد! 10 تیر (اول جولای)1394.پسرم احساس بزرگی میکنه و من ضمن خوشحالیم برام بزرگ شدنش، گاه و بیگاه دلتنگ دوران نوزادیش میشم.

[ ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این روزها گرفتاریم.... گرفتار خوب!!!....شمارش معکوس شروع شده.....10....9....8....7...6 روز دیگه مونده تا دیدار دوباره عزیزان بعد ار 2 سال و 9 ماه و 29 روز دوری! 

لحظه دیدار نزدیک است.....

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

[ ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

Happy 5th Birthday to the best kid a mommy could ask for. Love you to the moon and backقلبقلب


[ ۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تولد چیست ...؟؟؟

امروز قشنگ ترین پاسخ را برای این سوال دیدم!


تولد تنها روزیست که مادر در برابر گریه های شما لبخند میزند ..!!!

پ.ن: ظاهرا این سوال در مجموعه ای مطرح شده بوده و این پاسخ زیبا را دکتر عبدل ارائه داده بودند.


[ ۱۸ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان را از مدرسه برداشتم و با هم سوار ماشین شدیم و به خونه راه افتادیم. توی ماشین به من میگه:

مامان Aron (یکی از دوستاش) ماشینش را آورده بود مدرسه و به من نشون داد.

من : معلمت دعواش نکرد؟ خودت میدونی که معلمت چند بار گفته که کسی اجازه نداره وسایل بازیشو با خودش به مدرسه بیاره.

هومان: معلمم اصلا نفهمید. یواشکی آورده بود.

هومان:منم قول دادم فردا ماشینم را ببرم و بهش نشون بدم.

من: تو نمیتونی ، میدونی که معلمت ناراحت میشه.

هومان: promise دادم! میدونی؟؟؟؟Promise!!!!!

هومان داره با پدرش صحبت میکنه و پدرش هم سرش به کتاب و درساش هست و خیلی متوجه نیست که هومان چی میگه.

هومان: بابا بیا این bug را بگیر.

بابا: بده من.

هومان: نه با دستت نه! با زبونت.

بابا : با زبونم. چرا.

هومان: مثلا تو frog ی. بگو ریبیت، ریبیت، ریبیت

پدر جان هم که اصلا حواسش نیست کلمات را فقط تکرار میکنه.

هومان: آها! دیدی؟؟؟ گفتی ریبیت. این صدای frog هاست. خودتم میدونی که frog ها bug دوست دارن. پس بیا اینو بگیر!!

[ ۱٢ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

کلاس اول یا دوم ابتدایی بودم. مدت نسبتا زیادی از شروع سال تحصیلی گذشته بود و من همچنان تلاش میکردم که مادرم را متقاعد کنم که میتونم خودم به تنهایی بیام خونه و لزومی نداره که بعد از مدرسه بیاد دنبالم. خلاصه اینکه هر روز از من اصرار بود و از مادرم همچنان انکار. تا اینکه بعد از مدتی بلاخره مادرم راضی شد و بعد از کلی سفارش گفت باشه فردا خودت بیا خونه. از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم. فکر میکردم خیلی بزرگ شدم. خلاصه اینکه مدرسه که تعطیل شد شاد و خندان بدون اینکه دم در مدرسه دنبال مامانم بگردم، به سمت خونه راه افتادم. کمی از مسیر را اومده بودم که صدای خنده شیطنت آمیزی پشت سرم حس کردم. برگشتم. کسی نبود! دوباره به راهم ادامه دادم. به فاصله چند قدم به چند قدم صدای خنده میومد و خلاصه بعد از کلی کارآگاه بازی فهمیدم که مامانم اون روز هم مثل همیشه اومده بود دنبال من ولی خودش را به من نشون نداده بود. آروم دنبالم راه افتاده بود که ببینه من همه سفارشاتش را عمل میکنم و مطمئن بشه که میتونم به تنهایی از پس خودم بر بیام یا نه. ولی مشکل اینجا بود که دایی کوچیکه که همبازی دوران کودکی ام بود، وقتی فهمیده بود مامانم چه کار هیجان انگیزی قراره انجام بده به اصرار با مامانم اومده بود ولی از شدت هیجان نمیتونست خودش را کنترل کنه و اونقدر خندید که من فهمیدم!!! اون روز خیلی از دست مامانم ناراحت شدم.  نمیتوستم درک کنم که چرا مامانم این کار را کرده. مسیر مدرسه تا خونه، یک مسیر 5-6 دقیقه ای خیلی سر راست بود و میدونستم که مادرم مطمئنه که به خوبی مسیر را بلدم. دلیل کار مادرم را  تا مدت ها هم نمیفهمیدم.

الان بیش از سه ماه از مدرسه رفتن هومان میگذره. خودم میبرمش،خودم میارمش. (البته 2 هفته ای میشه که صبح ها دم اتوبوس مدرسه سوارش میکنم و از اون ور معلمش از اتوبوس پیاده اش میکنه ولی بعد از ظهر ها همچنان خودم میرم دنبالش). با وجود اینکه ایمنی مدارس در اینجا خیلی بالاست. در حدی که بچه ها که داخل مدرسه میرن تمام در ها قفل میشه و به هیچ وجه امکان خروج از مدرسه را ندارن. حتی اگه ما بخواییم به هر دلیلی وارد مدرسه بشیم ضمن اینکه از قبل باید هماهنگ شده باشه، باز هم باید هفت خان رستم را رد بشیم. ولی با این حال، هر دفعه که هومان میره مدرسه تا وقتی که بیاد خونه همش دلم پیشش هست. هم دلم براش تنگ میشه، هم دلم گاهی شور میزنه، هزار هزار تا "نکنه های" مادرانه!! نمیدونم هر  روز که میره چند بار چهار قل و آیت الکرسی را میخونم و هی میگم خدایا توکل به تو. ولی از وقتی که میره انگار یک بخشی از آرامش قلب من، مثل تکه پازلی برداشته میشه و وقتی که موقع تعطیل شدن با اون قیافه خواب آلود میبینمش، دوباره اون تکه پازل به جای خودش برمیگرده و تصویر آرامش کامل میشه.

این روزها، دلیل وسواس مادرم را به خوبی میفهمم. مادر ها همیشه نگرانند حتی اگر پیش خودشون هیچ دلیل منطقی برای این نگرانی پیدا نکنن.

کاش هومان هم روزی دلیل نگرانی های من را بفهمه. گرچه تمام تلاشم را میکنم که پی به میزان این حساسیت های مادرانه نبره!!!

پ.ن: دایی عزیزم که در اون روز تمام ماجرا را لو داد را چهارسال و نیم پیش در یک حادثه از دست دادیم. ممنون میشم اگر تونستید فاتحه ای براش بخونید.

[ ۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این متن امروز من را ساخت، کاش هیچ وقت یادم نره که چه لحظات شیرینی دارم با پسرم تجربه می کنم....

 

                                                  

اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ کنم

به جای این که دائماً انگشت اشاره ام را به سوی او بگیرم آن را در رنگ فرو می بردم و همراه با او نقاشی می کردم

به جای این که دائم کارهایش را تصحیح کنم

با او ارتباط برقرار می کردم

به جای این که دائم به ساعت نگاه کنم

به او نگاه می کردم

سعی می کردم کمتر بدانم

و بیشتر توجه کنم

بیشتر با او دوچرخه سواری می کردم

و بادبادک های بیشتری را همراه با او

به هوا می فرستادم

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم

و جداً بازی می کردم

در چمنزارهای بیشتری می دویدم

و به ستارگان بیشتری خیره می شدم

بیشتر بغلش می کردم

و کمتر سقلمه اش می زدم

به جای این که به او سخت بگیرم

سخت تأییدش می کردم

اول اعتماد به نفس اش را می ساختم

و بعد خانه اش را

کمتر درباره عشق به قدرت با او حرف می زدم

و بیشتر درباره قدرت عشق

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 


[ ۱٤ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

لذت بردن را بلد نیستیم....
از گرما می نالیم
از سرما فرار می کنیم
در جمع ، از شلوغی کلافه می شویم
در خلوت ، از تنهایی بغض می کنیم
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم اما در آخر هفته ....
بی حوصلگی ما تقصیر غروب جمعه است و بس
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم که بهترین روزهای زندگیمان را تشکیل میدهند:
مدرسه ... دانشگاه....کار....
انگار حتما باید اسمان به زمین بیاید
باید اتفاق خاصی بیافتد. مثلا معجزه ای رخ بدهد تا از زندگی لذت ببریم.
گاهی اینقدر در روزمره گی غرق میشویم که فراموشمان میشود
که ساده ترین داشته هایمان شاید آرزوی فردی دیگر باشد
ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و 
دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدر.....
ما از باب میل نبودن غذا بجان مادرمان غر بزنیم و 
دیگری در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب....
همیشه شاکی هستیم...
حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر...
غافل از آنکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم به پایان برسند.
همین


[ ۱٤ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان خیلی به سختی اتاقش را تمیز میکنه. همیشه سر این موضوع کلی برنامه داریم ما!!!

امروز طبق معمول ازش خواستم که قبل کارتون دیدن وسایلش را جمع کنه (clean up). هی نق میزد  و بهونه میاورد و میگفت خسته میشم. من برای تشویقش شروع کردم یک مصراع از شعری را که همیشه توی مدرسه برای clean up براشون میذارن و در ضمن هومان هم خیلی دوستش داره را خوندن:

Clean it up, Clean it up, you can make it fun to do…

هومان یکدفعه دست از کار کشید و باحالتی که انگار برگ برنده دستشه شروع کرد یک  مصراع دیگه از شعر را خوندن:

Mom and dad can help you too, clean it up….

بازنده

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 

[ ٧ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

:Tuesday september 2th

Hooman was off to a great start, but it seems the combination of having a cold and missing his aunt is kind of rough. His teacher is great so hopefully soon he can remember how boring it actually is to be at home with me زبان

Monday September 8th:

Hooman Update for those of you asking: He LOVES school. He had his first  circle time today and can't wait to learn more.  His teachers (Mrs Katie and Mrs jakie)  are awesome and he told missing me is not that hard any moreنیشخند lolنیشخند  Good to be lovedچشمک.. 

wednesday September 10th:

Hooman is doing excellent! Except the going to bed early, and getting up early part. He is and always was quite the night owl, lol آخ

Thursday September 11th:

Hooman loves his school and while he's still a little nervous when I drop him off. he is doing way better than I expected! ماچ

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

[ ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

مادر که باشی آنقدر صبور میشوی که خودت هم شگفت زده میشوی.

مادر که باشی دلت میشود به وسعت دریا.

مادر که باشی با کوچکترین درد کودکت هزار بار میمیری.

مادر که باشی کودکت که تب میکند، تو بیش از او میسوزی. جسمت...روحت.

مادر که باشی بدون فرزندت همیشه چیزی را گم کردی، 

مادر که باشی  گاهی همانند کودکت کوچک هستی و دنیا را از دریچه ی نگاه او می نگری وگاهی هم چنان بزرگ میشوی که یادت نرود مادری.

مادر که باشی گذشت کردن یاد میگیری و راحت میبخشی.

مادر که باشی گاهی لحظه شماری میکنی که کودکت بخوابد بعد که خوابید و خوابش طولانی شد دلت برای صدایش، خنده اش تنگ میشود و کنارش منتظر می مانی که زودتر بیدار شود .

مادر که باشی  تازه قدر مادرت را میدانی.

 مادر که باشی انگار مادر تمام بچه های دنیایی.

 

[ ٢۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

خوشبختی یعنی پسرت سرش را بزاره روی پات و یک ساعت از اولین روز کمپ تابستانی اش برات تعریف کنه! از تمام کارایی که کرده برات بگه و حتی برای تصییح بعضی از رفتارهاش ازت مشورت هم بخواد!!!! اون وقته خوشبختی مادر بودن لحظه به لحظه بیشتر قابل لمس میشهقلب

[ ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

دیروز با چند تا از دوستامون رفته بودیم گردش!! یه رودخونه خیلی کم آب و باریک اونجا بود. دوستمون به هومان گفت : هومان بیا بریم اونور رودخونه! هومان گفت نه!!!نمیشه!!! دنجرسه (dangerous) . اون بنده خدا هم گفت باشه!! چند دقیقه گذشت و دیدیم هومان خودش راه افتاد بره اونور رودخونه. دوستمون به هومان گفت: چی شد؟ تو که گفتی دنجرسه!!! هومان خیلی جدی بهش گفت : من کرفولی (carefully) میرم!!!

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

میگم چقدر خوبه که این آمریکایی ها فارسی نمیفهمن!!!

امروز  garbage disposal کار نمی کرد و من زنگ زدم یه آقایی بیاد برای تعمیر. از قضا این آقا چند روز پیش هم برای ماشین لباس شویی به منزل آمده بود و از آنجایی که این آمریکایی ها همه جا با کفش میرن ، متاسفانه موقع ورود به منزل کفشش را در نیاورد و با کفش وارد شد. وقتی داشت توی آشپزخانه کار میکرد، هومان اومده به من میگه:

وای ببین، اه اه! دوباره این آقا با کفش اومد.

من آرووم لبخندی زدم و به نشانه تایید و تاسف سرم را تکون دادم.

ولی این پسر ما ول کن نیست که!!

دوباره میگه: حالا باید دوباره فرش هامون را تمیز کنیم!! چقدر کثیفِ این آقاهه!!!زبان

[ ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز به خاطر شیطنت های هومان یک لحظه خیلی عصبانی شدم. در واقع مستاصل شدم. داشتم ظرف چند تانیه تصمیم میگرفتم که چه رفتاری کنم که دیدم اومده جلوی من وایساده و با لحنی که سعی میکنه به من کمک کنه با حالت شعر گونه میگه:

مامان:

When you feel so mad that you want to ROAR,

Take a deep breath and count to four.

1…2…3…4…

تنها واکنش من توی اون لحظه این بود که رعشه ای که از شدت خنده به تنم افتاده بود را کنترل کنم و با یک لبخند کوتاه از کنارش رد بشم!!

پ ن. گرچه خنده دار به نظرم اومد ولی حق با هومان بود! اگر در موقع عصبانیت یک نفس عمیق بکشم و تا 4 بشمارم قطعاً تصمیم بهتری میگیرم!!

[ ٢٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

نمونه ای از یک مکالمه روزانه بین من و هومان:

هومان: مامان بیا با هم ماشین بازی کنیم.

من: باشه.

هومان: پس اون ماشین پلیس را از بغلت بیار!عینک

من: لطفاً!!!!باید بگی لطفاًابرو

هومان: ببخشید لطفا ماشین را بیار. منم این ماشینم را میارم.

من:  سر راهت در اتاقت را ببند.

 هومان: لطفاً !!! باید بگی لطفاً!!!!!!تعجبتعجبتعجب

  http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

[ ۱٦ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که از پسرت بپرسی: " مامان را چند تا دوست داری؟"

و  اون بگه: هَمَش!!!

[ ٢٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

وقتی همه چی به هم میریزه.....خوب به هم میریزه دیگه!!!! مثل مطالبی که توی وبلاگ میزاری و بعد ار یک ماه بلاخره نمایش داده میشه! مثل قالب وبلاگ که همین جوری بیخودی به هم میریزه و مجبور میشی که علی الحساب یک قالب بذاری تا سر فرصت یک فکری به حالش بکنی!!!

[ ۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

آسمان

را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 

[ ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این ایمیل را به تازگی دریافت کردم. این ایمیل ها متناسب با سن هومان برام ارسال میشه. یعنی الان راجع به بچه سه و نیم ساله گفته شده.  هدفم از به اشتراک گذاری این مطلب، تلنگری به خیلی از افراد، از جمله خودم هست که باور کنیم بچه ها با هم فرق دارند. به خدا هر بچه ای با بچه دیگه متفاوته.....با مقایسه فرزندتون با بقیه شیرینی درک این لحظه های زیبای بزرگ شدنشون را از خودتون نگیرید.


Name Writing
 
Don't panic if you notice some kids at preschool writing their names while your child doesn't even recognize the letter his name starts with. When kids learn to write is highly variable, and this year the spread will widen. Your child's progress depends on gender (girls gain the needed fine motor control sooner), the length of his name (Eli will have an easier time than, say, Zachariah), and what else is going on developmentally. 

Christmasdivider

[ ۱۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز داشتم فکر میکردم در این روزهای مادرانه چقدر چیزها را تجربه کردم، چقدر توی عالم مادری از ته دل خندیدم و چقدر غصه ها خوردم. چقدر از دست خیلی ها به خاطر حساسیت روی پسرم ناراحت شدم و چقدر حساسیتم خیلی ها را عصبانی کرده. خلاصه در یک جمله چقدر مادر شدم!!!!

عجیب دلتنگ دوران نوزادی هومان هستم. دلتنگ اولین روز سینه خیز رفتنش، اولین روز راه رفتنش، اولین بار "مامان" گفتنش. حتی دلتنگم برای شب بیداریهای دوره شیر خوارگیش و بی خوابی های مادرانه ام.

دلم برای آن روزها تنگ شده ولی بی صبرانه نیز منتظر فردایم. منتظر بزرگ تر شدنش، منتظر اولین نامه ای که با دست خط خودش برایم مینویسد، منتظر اولین کارنامه اش، منتظر کلفت شدن صدایش، منتظر جشن فارغ التحصیلی اش و ....

خدایا صدهزار بار شکر برای مادر بودنم و برای تمامی این حس های شیرین ومتناقض که میدانم فقط برای یک مادر قابل لمس است!

flower dividerHeart Dividerrose divider

[ ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

صبح ها که هومان را از خواب بیدار میکنم همیشه کلی با خوش اخلاقی بلند میشه. با خودش میگه چی باید بگم؟؟؟ بعد نواری که سیو کرده یادش میاد : سلام مامان، صبح به خیر. من بیدار شدم.  ولی امروز صبح که از خواب بیدارش کردم یکم چپ چپ نگاه کرد و گفت چرا منو از خواب بیدار کردی؟؟؟من یکم جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم. دوباره گفت چرا منو از خواب بیدار کردی؟ آخه من داشتم ماکارونی میخوردم!!!

بچه ام اینقدر ماکارونی دوست داره که توی خواب هم ماکارونی میخوره!! خلاصه اینکه سریع دست به کار شدم و نهار بساط ماکارونی را به راه کردم. ( به قول یکی از دوستان: خواستم بگم همچین مادری هستم من. 

http://www.sheklakveblag.blogfa.com پریسا دنیای شکلک ها

[ ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

13 آگوست روز چپ دست هاست!!!! این را بعد از ورود به آمریکا فهمیدم که اصلا همچین روزی بوده و ما تو این سی سال زندگی ازش بی خبر بودیم. 

این روز را به هومان و خودم و خلاصه همه چپ دست ها تبریک میگم.

 


[ ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان رفته لباس باباش را پوشیده و در حالی که ژاکت داره زار میزنه تو تنش اومد پیش من.

هومان: سلام مامان

من: سلام

هومان: نه، من بابام.

من: إ ببخشید. سلام بابا.

هومان: نه، تو مامان هومانی. وقتی من بابام، تو مریمی!!!!!

 

امروز هومان سر غذا خوردن بازی در می آورد و من هم بعد از تذکر دادن، نهایتا از دیدن کارتون محرومش کردم!

خیلی سعی میکرد که شرایطی را فراهم کنه که من اجازه بدم کارتون ببینه و من هم بلاخره برای حفظ ابهت مادرانه باید سر حرف خودم می ایستادم!

خلاصه، بغل کردن های الکی و لبخند های ژکوندش و ... که هیچ تاثیری نداشت....در آخر اومد منو بغل کرد و گفت مامان میگم خسته شدی یکم استراحت کن من کمرت را بمالم!!!!!! 

[ ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

خیلی وقته که از بازی ها و خلاقیت ها ننوشتم. امان از کمبود وقت. امان که چه عرض کنم....فغان!!!

بریم سر اصل مطلب:

یا ایها الذین آمنوا......برید برای بچه هاتون حباب ساز بگیرید و برای چند دقیقه ای، هم خودتون لذت ببرید و البته چندین برابر بچه هاتون!!!!

البته این که میگم برای چند ماه پیش هست. گرچه الان هم هنوز لذت بخشه ولی به اندازه قبل برای هومان هیجان انگیز نیست.

مدتی بود که این یکی از تفریحات هومان شده بود. و البته یکی از خرید های من.!!! قوطی های حباب ساز در شکل و اندازه های مختلف!

چند وقت پیش که در این راستا دنبال ایده جدیدی بودم، یک نوع حباب ساز به چشمم خورد که جالب بود و البته برای هومان هم ایده نو و خوبی بود. عکسش را میذارم اگر دیدید بخرید. مطمئنا پشیمون نمیشید.

سه تا شیشه مختلف با رنگ های اصلی و یک لوله که حباب را در اون درست میکردیم. اول هومان به نوبت یکی از رنگ ها را می ریخت و بازی میکرد. بعد کم کم رنگ ها را ترکیب میکرد. جالب بود که کشف میکرد که ترکیب دو رنگ، رنگ سوم را ایجاد میکرد و متفاوت!!! برای هومان خییییلی عجیب بود. مثلا آبی را میریخت و بعد زرد. بعد جیغی از روی هیجان می کشید که وای مامان ببین green شد!!!! جدا از لذت بازی، جنبه آموزشیش هم خیلی حائز اهمیت بود لبخند

[ ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز گفتم تا یادمه چند نمونه از بلبل زبونی های هومان را بنویسم قلب هروقت یک چیزی میگه، هی میگم الان مینویسم، الان می نویسم و این قدر به تعویق میوفته که کلا از یادم میره و متاسفانه تو شلوغی های ذهنم گم میشه. و اما.....

*قرار بود بریم بیرون. من داشتم سریع کارهامو جمع و جور میکردم و پدر هومان داشت هومان را آماده میکرد. من هم مکالماتشون را به خوبی میشنیدم.

ظاهرا پدر میخواست لباسی را تن هومان کنه که باب میل هومان نبود و هومان سعی میکرد که زیر بار نره. بهد پدر به هومان گفت برو از مامان بپرس ببین اون چی میگه. بپرس این لباس خوبه؟؟من اینو بپوشم؟؟؟ (لباسی که هومان دوستش نداشت!)

هومان: مامان میشه من این لباس را نپوشم؟

من: نپوشی یا بپوشی؟

هومان: نپوشم. میشه نپوشم؟

من: برای چی نپوشی؟؟؟ این لباس خیلی قشنگه. 

هومان دیگه هیچی نگفت . رفت.

هومان خطاب به پدر:

مامان گفت نه این لباس خوب نیست. اتو نداره!!!!

دوباره یک روز دیگر و در حال آماده شدن برای رفتن به خرید:

هومان خطاب به پدر: ( با لحن خیلی جدی بخوانید)

بابا، امروز من رانندگی میکنم. میخوام خیلی گاز بدم. سوئیچ را لطفا بده. خودت هم توی  car seat بشین.!!!!!!

پ.ن: این روزها خیلی رفتار با هومان برامون سخت شده. یعنی سخت که نه.....محتاط شدیم. هر رفتاری که از ما میبینه، متقابلا انتظار داره خودشم انجام بده . مثل رانندگی، کار با آچار و چکش و ...متقاعد کردنش بعضی وقت ها خیلی سخته. تازه همین نیست: لباس پوشیدنشم فاجعه است بعضی وقت ها اصلا زیر بار نمیره. برای مهمونی میخواد با شلوار ورزشی بیاد بعدش توی خونه لباس مهمونی بپوشه!!!

[ ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

I have desperately loved you since could feel you by my heart. Just a real lover, like a mom, understands how I could wait to see you. It was the best moment of my life when took you in my arms for the first time and looked at your beautiful face. Your first song thought me the infinity of love, without it I couldn’t understand it.

I am so glad that God had blessed me with a cute son, Hooman. Here's wishing the best of blessings and happiness on your Happy Birthday!

[ ٢ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

  We went to playgroup yesterday. When Hooman was playing in the playground I noticed those kids are from at least 10 different countries! It struck me that how lucky is Hooman to grow up in such a diverse community and how different he will be from the generation I grew up! 

 

 



[ ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این عکس دقیقا همون سکانس  تکراری زندگی خیلی از ما مادرهاست. بچه ای که کار بسیار بدی میکنه...مادری که در حد جنون عصبانی میشه....بچه سریع میپره مامانش را بغل میکنه (و شاید مثل هومان میگه مامان ببخشید من دیگه این کار را نمی کنم.) و این بغل کردن همون آبیه که روی آتیش می ریزن....احساسات فوران میکنه و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چشمک

[ ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

چندین بار از برخی از استعدادهای هومان به ویژه نقاشی اینجا تعریف کردم.لبخند امروز در واقع یه چیزی برام ثابت شد! در واقع بذار یه اعترافی بکنم:استرس

پسر من اصلا استعداد رقصیدن نداره!!!!

میگید نه!! سعی میکنم یه فیلم کوتاهی ازش آپلود کنم تا شما هم باور کنید.

در وصف رقصیدنش همین را بگم که میگه::

مامان منو ببین. دارم محکم، محکم میرقصم!! در واقع به هر جانگولک بازی شبیه جز رقص!از خود راضی

[ ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان: مامان اجازه بده من یه کوچولو کارتون ببینم.( این را در حالی میگه که کوپن کارتون دیدن هاشو خرج کرده!)

من:بسه مامان جان. پاشو اتاقت را تمیز کن.

هومان: یه کوچولو ( وقتی این جمله را میگه حالت صورت و لحنش به حدی زیباست که گفتنی نیست!)

من: من مبخوام جمع و جور کنم. بسه دیگه بابا!

هومان طوری میخنده که انگار یک سوتی عظیم از من گرفته!

هومان: من که بابا نیستم!!!ببین! من هومانم!!

[ ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

خوب، این جمله را که هم مادرها از بچه هاشون خیلی تعریف می کنند را منکر نمیشم. ولی (believe it or not) پسر من واقعا خیلی خلاقه! البته فکر نکنید که الان دارم در آسمان ها سیر میکنما...نه. این خلاقیتش کلاً زندگی برام نگذاشته! ولی از حق نگذریم قابل تقدیره!!

داشتم شور درست میکردم. همه مواد لازم را روی میز آشپزخانه چیده بوده بودم که خشک بشه. اومدم دیدم انواع و اقسام شکل های ابتکاری را با هاشون خلق کرده. آدم آهنی، ماشین، موتور و ...توی اون لحظه از آشفتگی آشپزخانه اینقدر ناراحت شدمgirl_cray2.gif که به ذهنم نرسید از این آثار عکس بگیرم. بعدش چند تا دونه ازم هویج گرفت که بره باهاشون بازی کنه! خلاصه اینکه عکس همین یک کاردستی را دارم.

صورتیه که به قول هومان داره میخنده:

و اینه هم بخش دیگری از خلاقیت ها:

این یک ماشینه 

و اینم خودش میگه آدم آهنیه

و 

[ ٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تازگی وقتی هومان میخواد بگه کاری خیلی بده و اعلان برائت کنه از اون کار، میگه:

فقط نی نی ها این کار را میکنند!!!

بچه ام برای خودش خیلی احترم قائله...نمیدونم...شایدم میخواد به من یادآوری کنه که مامان خانم حواست باشه من دارم بزرگ میشما!!!

 

هر روز شاید

 

 به اندازه مثقالی بیشتر 

 

  دوست ترت  می دارم!  

 

 هر روز به یقیین  

 

 به اندازه ی بی نهایت ها  

 

 ماندنی تری در بیقراری هایم


[ ٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این حس قشنگ رو......مدیون تو هستم 

خدایا... هرکس... بیادم هست بیادش باش کنارم نیست کنارش باش و اگر تنهاست پناهش باش

animated kissing smiley for orkut, myspace, facebook

[ ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

Wishing you a white Christmas. May peace and happiness be with you always. Wishing you and yours a merry Christmas this holiday season.

 

 Regards

Hooman 

[ ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

من و هومان مشاجره ای داشتیم سر مسئله ای بسیار مهم به نام" هات چاکلت!!!"

در همین گیر و دار بود که من بعد از کلی تذکر دادن و ...و اینکه دیدم نمیخواد دست از خرابکاری برداره و داره تمام خونه را کثیف میکنه. برداشتم هات چاکلتش را خوردم.

بشنوید از واکنش هومان: (اینم بگم که بسیار عصبانی بودم و اصلا باهاش حرف نمیزدم؟؟)

هومان:

چرا این کار را کردی؟؟

من اصلا میرم مامان یکی دیگه میشم.

میرما؟؟؟

من: برو.

هومان: اول بذار یه هات چاکلت برای خودم درست کنم.( بچه ام نا کام بگشت چون نتونست.)

هومان: برم؟؟ باشه میرم. میرم. بذار کفشهامو بپوشم!

هومان: الان کفشهامو میپوشم دیگه مامان یکی دیگه بشم.

من بازم به روی خودم نیاوردم.

هومان: آخه چرا این کارو کردی؟؟

هومان: آخه را هات چاکلت مرا خوردی، قوی شدی؟؟؟

هومان: مامان ببخشید. غصه نخور. من نمیرم.

هومان: آخه من دوستت دارم. برام یه هات چاکلت دیگه درست میکنی؟؟؟

 

[ ۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

بعضی روزها دلم برای همه چیز دوباره تنگ میشه! برای همه و همه و از همه بیشتر خانه پدری! ولی سعی میکنم به این چیز ها فکر نکنم. میدونم که چیزهایی که هومان اینجا بدست میاره همون رویاهای منه. آرزوهایی که متاسفانه در سرزمین مادری داشتنش امکان پذیر نبود یا حداقل به این زودیها نبود.

عزیزی همیشه در این لحظه ها میگه:

همچون باران باش،
                رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن


[ ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

من خطاب به پدر هومان:  چایی میل داری؟ 

پدر هومان: نه عزیزم.

هومان خطاب به من: نه عزیزم. بابا میل نداره. برای من چایی بریز.

I asked Hooman’s father “would you like a cup of tea?”

.He answered: No honey, thanks.

Hooman suddenly look at me and said: no honey, he doesn’t want, brings it for me!!!

 

[ ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز  روز خیلی خوبی داشتیم.

با هومان رفتیم play group  و بعد از یک استراحت کوتاه مقدمات جشن تولد پدر هومان را آماده کردیم

خداییش هومان خیلی خوب کمک میکرد. البته خیلی در کارهای من دخل و تصرف میکرد و ظریف کاری هم تعطیل بود. ولی هیچ مادری لذت اون همه همکاری و آشپزی با پسرش را با دنیا عوض نمیکنه.

[ ٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امسال نه محرم ما حال و هوای محرم داشت و نه حتی تاسوعا و عاشورایمان...هیچ خبری نبود.... اما 

ما میدانم که تو حق را شناختی و به آن میل کردی.

کمک کن تا حسینی بمانیم....



[ ٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

قبلا هم گفته بودم که هومان خیلی به نقاشی علاقه منده! قرار بر این بود که نقاشی های ایشون را بگذارم! فکر میکردم از خیلی از شاهکارهاش عکس دارم ولی در دوربین تکانی دیدم که فقط از ماشین ها عکس دارم عکسی هم که از بادکنک کشیده میگذارم گرچه خیلی با کیفیت نیست.

و دو نمونه از ماشین هایی که هومان کشیده 

و اینم نقاشی از بالون. تازه براش چشم و دهان هم گذاشته.

اینم پیکاسوی من که در حال نقاشی خوابش برده!

[ ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 این یکی از کیک های مورد علاقه هومان هست. البته اینو تازه کشف کردم! 

برای اینکه هومان بهتر این کیک را بخوره تشویقش کردم که با هم تزیینش کنیم و بعد هم صورتکی خندان درستیدیم. نتیجه همانی شد که حدس میزدم. هومان بیشتر کیکش را با اشتها و علاقه خورد

و اینم کاردستی ما

اینم پسرک من

 کامت همیشه شیرین مرد کوچک من!

[ ۱٧ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هدف از کارگاه امروز یادگیری اشکال هندسی بود که البته فعلا مشعلش را روشن کردیم. حالا حالا ها کار داریم. ولی برای این کار شکلک های مختلف روی کاغذ کشیدیم که بینی و چشم ها بیضی یا مثلث یا اشکال مختلف میگذاشتیم. چون از صورتک ها به عنوان ماسک استفاده می کردیم کاملا حالت بازی بود وبه نظرم میتونه روش خوبی برای یادگیری هومان باشه.

اینم عکس هومان و آقای پدر که ماسک زدن به قول پدر هومان اینم از Halloween custome  امسال ما!!!

[ ٩ آبان ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 طبق معمول هر هفته داشتم ایمیل هایی را که برای خصوصیات اخلاقی بچه دو ساله میاد را میخوندم. ایمیل این هفته خیلی تحت تاثیر قرارم داد. با وجود تمام سعی و وسواسی که در نحوه تربیت هومان دارم ولی احساس کردم هنوز خیلی جاها اشتباه عمل می کنم.

You think your life is hard? Imagine being plunked down in a foreign land where you're not fluent in the language, you have to figure out how everything from a doorknob to a toilet works, and you're one-third the height of everyone else. Being a preschooler has its stresses. When your child seems overwhelmed, it's a good idea to look at what's going on in his world, slow the pace, and provide extra TLC – the same things you like when you're overwhelmed! 

[ ۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

زندگی یعنی همین امروز همین حالا

یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

زندگی یعنی نگاه تو

کوک کردن قلبم با صدای تو

دل دادن به آهنگ دل پاکت

سرور و عشق در فضایی ساکت

زندگی یعنی همین دم

که از دلتنگم

می دانی

از این حسم عشق را می خوانی

زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

در این وادی پست و ناهنجار تو در تو

و نهمین سالگرد عقد ما 

و فصل جدیدی از زندگی ما و این هم کیک جشن مادرانه پز

[ ۱ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

موضوع این کارگاه هم قدیمیه و دلیلش هم همون دلایل قدیمی!

هومان به نقاشی خیلی علاقه داره. البته خیلی هم خوب نقاشی میکشه. ان شالله در کارگاه بعدی چند تا از نقاشی هاشو میذارم. 

و حالا بشنوید از کارگاه امروز ما:

 البته این کار را از مدتها پیش انجام میدادیم ولی هنوز هم برای هومان جذابه!

دست هومان را روی یک کاغذ می کشیم. بعد حالات مختلف صورت را روی انگشت ها می کشیم: می خنده، عصبانیه، ناراحته، اخمو، زبونش در اومده، تعجب کرده، لبخند میزنه و داره دندونهاشو به من نشون میده! و همزمان با کشیدن هر کدوم هومان هم حالات چهره خودشو شبیه چهره نقاشی ها میکنه و ما کلی با هم میخندیم.pillowfight.gif : 94 par 48 pixels.

این نوع نقاشی به هومان کمک کرد که هم حالات چهره را یاد بگیره، هم چند تا شعر را همزمان یاد گرفت و داستانسرایی های من هم باعث شد که کارمون یکم پیام اخلاقی داشته باشه.

و در ادامه توضیحات اینم بگم که هومان شروع کرد برای آدمک ها مو و کلاه گذاشتن

بعد نوشت:

تنهایی خیلی سخته. ولی یک چیزی را دارم این روز ها میفهمم. وقتی مجبور میشی جای خیلی ها را برای بچه ات پر کنی تازه اون موقع هست که استعدادها و خلاقیت هات یکی کی شکوفا میشه. pokal.gif : 42 par 67 pixels.

[ ٢٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

این مطالب از مطالبی که برای کارگاه قبل نوشتم قدیمی تره ولی به همان دلایل همیشگی دیرکرد در نوشتن دارم.!

اول از همه میخوام ماشینی را که هومان ساخته معرفی کنم! اومدم دیدم هومان داره مکعب های چوبی را با وسواس و دقت خاصی کنار هم میچینه! وانمود کردم که چیزی ندیدم. دلم نخواست خلوتش بهم بخوره. در ضمن مطمئن بودم وقتی تموم بشه خودش نشونم میده. حدسم درست بود.

هومان: مامان بیا. چشماتو ببند.

من: بستم  مامان.

 هومان: داراااااااااااااااااااااا

دنیای بچه ها و تصوراتشون خیلی خیلی زیباست.....

و اما

خمیر بازی خیلی وسیله خوبی برای بازی بچه ها است. خیلی هم آموزنده است. و البته هومان هم خیلی دوست داره. ولی یک مشکل داره! جدا از کثیف کاری و اینکه همه خونه پر میشه، پسر من گاهی اینقدر غرق در بازی میشه که یادش میره این خمیر مصنوعیه. یک بار دیدم غذایی که با خمیر درست کرده بود را به سمت دهنش برد و این موضوع یکم منو ترسوند. همین شد که با کمک هومان خمیر بازی درست کردیم!!!! خیلی خیلی خوش گذشت. درسته که همه خونه پر از آرد شد ولی هومان اینقدر از این پروسه لذت برد که حد نداره! به خصوص وقتی خمیر را خودش با دستهاش ورز میداد! بعد هم خمیر ها را میبرید و شکل های گوناگون درست میکرد! درسته که خیلی از شکل ها شبیه واقعیت نبود ولی یه جورایی کمک به، به تصویر کشیدن تصوراتش برام شبیه حس پرواز بود!!!لبخند

بعد هم به پیشنهاد هومان روی بعضی خمیر ها نقاشی کردیم و روز خیلی خیلی خوبی به کمک هم داشتیم.

[ ٢٩ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

مدت ها بود که میخواستم راجع به کارگاه خلاقیت ابتکاری مامان و هومان بنویسم. ولی امان از کمبود وقت. البته خود من هم خیلی تنبل هستم توی نوشتن.

اینقدر ننوشتم و ننوشتم که خیلی ها کهنه شد. کارها قدیمی شد و پسرک ما بزرگ! بگذریم... از این روز ها بگویم. هومان بزرگ تر شده، کنجکاوی بیشتر و قانع کردنش سخت تر و البته سخت تر از اون سرگرم کردنش. اونم اینجا! بدون پدربزرگ و مادر بزرگ و خاله و عمو و عمه و ...

چند روز پیش هومان طبق معمول توی دست و پای من بود Happy Danceو من هم داشتم مقدمات شام را آماده میکردم. یک بادنجان از یخچال بیرون گذاشتم. هومان هم روی صندای نشوندم و شروع کردم براش داستان های من درآوردی تعریف کردن! (این روز ها هومان یک کلمه میگه و به من میگه داستانش را بگو! حالا من باید کلی خلاقیت به کار ببرم که هم قصه تکراری نسازم و هم به بعد آموزشی توجه داشته باشم!) یک دفعه به من گفت مامان ببین بادنجونه داره به من میخنده! Helloخیلی برام جالب بود. از جای هومان که نگاه کردم دیدم نور مهتابی روی بادنجون افتاده و میشه به خنده تشبیهش کرد. خلاصه این جرقه کوچک، کل عصر ما را مشغول کرد! به هومان گفتم بیا بانجان را  خوشگل کنیم. خنده با ذوقش همون جوابی بود که انتظار داشتم! خلاصه برای بادنجان چشم و دماغ و دهن گذاشتیم و به پیشنهاد هومان براش با مقوا دست و پا درست کردیم و خنده های سر شار از ذوق و پیشنهادات خلاقانه هومان من را غرق انرژی کرده بود.

بعد گفت بیا عکس بگیریم . من چند تا عکس گرفتم و بعد دوربین را از من گرفت و خودش از بادنجان عکس گرفت! یک قسمت جالب این بود که تمام کارهای خوب و بد را به بادنجان تذکر میداد. (این کار را بار ها و بارها با عروسک های مختلف و کاردستی های قبلی انجام داده!) من هم از فرصت استفاده کردم و تمام چیزهای مختلفی را که میخواستم بهش یادآوری کنم ازش خواستم تا به دوست جدیدش تذکر بده! هومان هم با لحن مادرانه همه را مو به مو توضیح میداد. حتی کامل تر از من!! بعد برای خودش و کاردستیش بیسکوییت خواست و اتاقش را نشون بادنجان داد و ....در تمام لحظات هم از من میخواست که برم پیشش و  اینها را از نزدیک ببینم. این قدر غرق بازی بود که من کم کم داشتم به فکر یه شام دیگه میافتادم!  ولی در کمال ناباوری دیدم که بعد از بازی اومد و بادنجان را به من دادد وگفت بیا پوستش را بکن! غذا درست کن!تعجب 

بعضی از لحظات آدم با تمام وجود احساس میکنه که اون پسر کوچولو داره کم کم یک مرد کوچولو میشه!

 

الهی دست حق باشه پناهت / گل‌های رازقی تن‌پوش راهت

الهی تا قیامت زنده باشی / لب مادر ببوسه روی ماهت

 

[ ٢۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

من: همه همسایه ها خوابن، پنجره بازه، آقا پلیس صداتو از پنجره بشنوه میاد دعوات میکنه.

هومان: من قوی ام. آقا پلیس نمیتونه.

من: آقا پلیس از تو قوی تره ( این را در حالی میگم که چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه!)متفکر

هومان: من قوی ترم. بازوهامو ببین....

من: کلافه

ظهر

من: هومان جان بخواب

هومان: نه بغلم کن.

من: شما دیگه بزرگ شدی. بغل نمیشه کرد. (از وقتی از ایران اومدیم این عادت قدیمی بغل کردن متاسفانه دوباره برگشته.)

هومان: خوب من ماشین هامو نیاوردم.

من میرم کلی ماشین از گوشه و کنار خونه جمع میکنم میارم.....خوب حالا بخواب.

هومان: آخه من هنوز دندون نزدم. (منظورش مسواکه!)... حالا هر شب با هزار مکافات و صد بار خوندن شعر حسنی بی دندون شده، میتونم یه مسواک الکی بزنم.!

هومان داره چیپس میخوره. http://e-lu.demiart.ru/emoticons/actions.o2/1.gif

خاله فاطمه: چیپس چی میخوری؟

هومان: چیپس!

خاله فاطمه: مزه اش چیه؟

هومان: مزه اش؟؟؟ (نمیدونه این جمله یعنی چی!)

خاله فاطمه: مزه اش پیازه؟

هومان: نه.

خاله: پس مزه چی میده؟

هومان: مزه خوشمزه!!!

[ ۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم


[ ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]
 

گوش دلم را که به آهنگ دلنشین صدایت می سپارم
موجی از شوق در بند بند وجودم به رقص می آید...

بودنت را آرامشی است
به لطافت گلبرگ های نیلوفر...
تو ای چشم و چراغ دل بی تابم
بودنت را سپاس....                    

 

  

 

 

 

 

 

[ ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

بعضی وقتها قوی بودن چقدر سخته! قوی بودن که نه ...این که بخواهی قوی باشی....و درک این خواستن برای دیگران!

این که بخواهی قوی باشی ودیگران بگویند که بی احساسی....اینکه بخندی تا عزیزانت کمتر غصه بخورند و باز ....همین دیگران فکر کنند که بی غمی....و هزاران  هزار خواستن های دیگر و به دنبال آن هزاران تفسیر های دیگر از "دیگران".....

 

کاش بدانیم:

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما ...

از چشـــــم هایشان
معلوم است ؛

که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ،

گــــوشه ی چشمشان
به کمیــــــن نشسته ...

 کاش بفهمیم.......

 

[ ٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

بلاخره فرصت اندکی پیدا شد تا دوباره این وبلاگ را گردگیری کنم! راستش نه وقتی بود و نه حسی!و البته نه سوژه ای!! هومان جدید در شهر جدید!!

احساس می کنم نمیتونم درک کنم چه حسی داره. ولی میفهمم که خیلی دلتنگه! خودم را که جای هومان میگذارم تازه میفهمم که اگر همه اسباب بازی هاتو جمع کنن و ببرنت جایی که 50/1 اون ها را هم نداری خیلی سخته. تازه پدربزرگ و مادربزرگی هم نیست که خودتو براش لوس کنی!!

ولی مطمئنا اوضاع بهتر میشه و هومان در این شرایط خیلی چیزها را بهتر یاد خواهدگرفت!

به امید اون روز....

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
 

 

[ ٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

روزهای سختیه...اساس کشی...جمع و جور کردن... مسافرت و متاسفانه وقت کمتر برای هومان.

هومان این چند وقته به خاطر حجم کارهای زیاد من کمتر همبازی داره و طبیعتا کم حوصله و زودرنج شده . دندان های E هم به سلامتی داره در میاد و همین هومان را بیشتر اذیت میکنه.

به قول خاله فهیمه:

ایـن روزهــــا
در جـــواب هـــرکــــه از حـــالم مـــی پرســــد
تـــا مــــی گویــــم ... " خوبــــــــم "
چشمـــــانم
خیس مــــی شـــــود ... !

 

 به امید روزهای با آرامش بیشتر و هومانی به خوش اخلاقی قبل! 

[ ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

راجع به بد غذایی هومان نمیخوام صحبت کنم چون فکر کنم تنها کسی که ازش خبر نداره خواجه حافظ شیرازیه! فقط خواستم یک تجربه خوبم را با همراهان وبلاگم و البته مادران هم درد! که مثل من نینی های بد غذا دارند در میان بگذارم! البته اینها را به حساب مزاح بگذارید چون بچه ها متفاوتند همین که سالمند صد هزار بار شکر باریتعالی....

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!      من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

 

خوب پیام اخلاقیمونم که دادیم حالا بریم سر تجربه خوشمزه مون!

من چند روز پیش کیک هویج درست کردم که برخلاف تصورم هومان خیلی ازش خوشش اومد. گفتم به شماها هم بگم ان شالله درست کنید و از اون لذت ببرید و مارا هم دعا کنید.

مواد لازم: 
تخم مرغ 4عدد 
شکر 300 گرم 
روغن مایع  یک لیوان

آرد 300 گرم 
هویج رنده شده  حدودا 2 لیوان

بکینگ پودر یک ونیم ق چایخوری 
جوش شیرین 2/1 ق چایخوری 
دارچین  ق غذاخوری 
گردو خورد شده   من حدود نصف لیون ریختم ولی دفعه بعد 1 لیوان یریزم چون به نظر کم بود

اول از همه فر را روشن کنید که گرم بشه(حرارت 180). تخم مرغها رو با هم زن برقی بزنید تا پف کنه بعد با شکر مخلوط کرده، سپس به ترتیب روغن و آرد را اضافه کنید.( ارد را کم کم اضافه کنید، بعد بکینگ پودر ،جوش شیرین،دارچین وگردو را هم بریزید و مخلوط کنید. در آخر هویج رنده شده را هم به بقیه مواد اضافه کنید.
قالبتان را کمی چرب کرده و آرد پاشی کنید و مایه کیک را به طور یکنواخت در آن بریزید و قالب را در فر با حرارت 180 درجه قرار دهید و اجازه دهید تا کیک به مدت 45 دقیقه بپزد. درجه حرارت فر ها متفاوته بعضی فرها 1 ساعت زمان میبره. خودتون چک کنید که نسوزه و مغز پخت شده باشه.

راستی اینم بگم من اون موقع که این کیک را میپختم نمیدونستم هومان ازش خوشش میاد دفعه بعد احتمالا جوش شیرین نزنم چون برای بچه ها خوب نیست. فوقش پف کیک کمتر میشه!

[ ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

"دوستت دارم" را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گلسرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست،

 

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم – به خدا -

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

 

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

« دوستم داری » را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید 

[ ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

کم پیش میاد هومان بشینه و با خودش بازی کنه معمولا دنبال یار میگرده! حالا این شانسه که قرعه به نام من  در بیاد یا آقای پدر!

امروز دیدم داره با خودش توپ بازی میکنه، منم از فرصت بدست آمده استفاده کردم و تند تند داشتم کارهامو میکردم که دیدم اومد! دست منو میگیرم میگه:

مامان بیا اینجا

من: کجا بیام مامان

هومان: بیا پیش هومان

من : مامان جان دارم کار میکنم، بیام چکار کنیم.

هومان: بیا هومان اجازه داد، بیا با هومان توپ بازی بکن!!!!!!

واقعا خدا را شکر که اجازه دادی پسرم وگرنه من همش مجبور بودم کار کنم!

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

[ ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

گاهی دلم برای قدیم ها تنگ میشه! برای آزادی ! اون روزها که تا حوصله ام سر میرفت اماده میشدم و میرفتم و با آرامش قدم میزدم، شبهایی که با یک فنجان قهوه مینشستم کتاب میخواندم و از گذشت زمان لذت میبردم. حالا برای خرید از سوپرمارکت باید دوقیقه ای آماده بشم و بیست دقیقه دنبال هومان بدوم که لباسش را بپوشه، بعد هم که از خونه  در میاییم دو تا پله را پایین میاییم، سومین پله را نمی اد" مامان بغل بکن" من در حالی که بعد از کشمکش برای لباس پوشیدن سعی مکنم آرامش خودم را حفظ کنم میگم نه مامان هومان قویه. " نه مامان، قوی نیست بغل بکن، بغل بکن" و باز منم که تسلیم میشم. وارد کوچه که میشیم جای کفش های هومان را که چندین جای مانتومو زیبایی خاصی! بخشیده پاک میکنم و باز هم سعی میکنم خونسرد باشم.

مسیر پنج دقیقه ای را چهل دقیقه طول میکشه بریم چون هومان گاهی هوس میکنه دنبال گربه بدوه، گاهی میخواد به ماشین ها دست بزنه تا ببینه دزدگیر کدوم صدا میده تا با هیجان فرار کنه، گاهی هم مثل چند روز پیش، میره تو مغازه پیتزا فروشی سر کوچه و میگه "سلام.آقا لفن (لطفا) پیزات (پیتزا) بیار. و من هم برای احترام به خواست ایشون و حفظ غرور و عزت نفسش منتظر سفارش پیتزا میشینم (البته در حالی که دلم شور کارهام را میزنه و سعی میکنم برای دهمین بار خودم را خونسرد جلوه بدم.) این روزهاست که میبینم با اینکه آزادی قبل را از دست دادم ولی چیزهای دیگه ای بدست آوردم مثل تمرین کنترل احساسات، مثل زود فراموش کردن خطا، مثل ترجیح دادن خواست عزیزانم به خواست خودم، مثل فداکارای و مثل تمرین برای تظاهر به خونسردی!

این ها برای من معنی خاصی میده! اینکه این روزها فقط برای بزرگ شدن هومان نیست. روزهای با هم بزرگ شدن است....

[ ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

من تجربه نمایشگاه سال گذشته و اغلب کتابهایی را که برای هومان خریدم اینجا میگذارم.امیدوارم مفید باشه.

  • کتابهای می می نی..... نشر افق............از دوران بارداری براش میخونم!!بی نظیر هستن و خیلی بهشون علاقه داره
  • مجموه غاز کوچولو.......انتشارات با فرزندان......از حدودا یک 15-16 بهشون علاقه پیدا کرد.از زمانی که مفهوم پیدا کردن و دنبال کردن چیزی را به خوبی درک کرد.
  • ترانه های ایمنی.....نشر افق.......تا حالا که براش خیلی جالب نبوده(البته کمی بزرگونه هست)
  • گرب به من میو داد.....نشر افق.....خوبه ولی هنوز کمی زوده براش
  • مجموعه نخودی ها.....کتابهای بنفشه.....برام تعجب آوره ولی براش معمولیه.وقتی میخونمشون خیلی جذبش نمیکنه. احتمالا باید بزرگ تر بشه.
  • مجموعه تاتی کوچولو......کتابهای بنفشه..... دوستشون داره،البته کمتر از می می نی!
  • دویدم  و دویدم به شست پام رسیدم..... نشر افق.... خوبه ولی هنوز کمی زوده براش
  • دویدم  و دویدم به یک پلنگ رسیدم..... نشر افق..... خوبه ولی هنوز کمی زوده براش
  • مجموعه پنج انگشت بودند که....(مجموعه5 جلدی).....نشر پنجره تا حالا که براش خیلی جالب نبوده.البته خیلی به حالت شعر و ریتم دار نیست.کلا سروده های آقای رحماندوست برای من و هومان جذابیت سروده های آقای کشاورز را نداره!
  • کتاب خوشگل من.....نشر پنجره....معمولی رو به خوب!
  • مامان تو بهترینی/بابا تو بهترینی/نینی تو بهترینی(مجموعه سه جلدی).....نشر افق....برای سنین کمتر از هومان بهتره. مثلا برای هومان وقتی یکساله بود خیلی جالب بود الان هم بعضی وقتها استقبال میکنه ولی جذابیتش کمتر شده.
  • من و میوه ها /من و سبزیها/حیونات(مجموعه 4 جلدی).....انتشارات اشک.....خیلی زیاد دوستشون داره، البته از حدود 16-17 ماهگی خیلی علاقه مند شد
  • میبینم، یادمیگیرم...... کتابهای بنفشه....بی نظیره. هومان از وقتی که با کتاب خواندن آشنا شد تا به امروز عاشق این کتابشه.
  • کتابهای منوچهر احترامی(البته همه را ندارم)....عالی
  • شعرهای شیرین برای بچه ها.....اتشارات بنفشه....راستش هنوز خیلی باهاش کار نکردم چون زوده براش ولی برای بچه های حدودا 4 ساله فکر میکنم خیلی خوبه.

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

کتاب هایی که برای خودم خریدم:

  • 501 روش علمی برای افزایش اعتماد به نفس بچه ها.....انتشارات قدیانی
  • چگونه با کودکم رفتار کنم؟......انتشارات مروارید
  • مادر و دختر/ مادر و پسر.....انتشارات در دانش بهمن
  • هر مادر خوبی باید بدونه....انتشارات سخن گستر
  • تغذیه و تربیت کودک(بنیامین اسپاک)...اتشارات  زوار
  • بازی معجزه میکند.....اتشارات جیحون
  • مادر کافی.....انتشارات زوار
  • 100 نکته در شناخت دنیای پسران.....انتشارات قدیانی
  • کلیدهای رفتار با کودک یک یاله و دوساله.....انتشارات صابرین

من کتابهای زیادی دارم ولی این ها را پیشنهاد میکنم که مطاله کنید. کتاب بنیامین اسپاک کتابی است که من به هر مادری توصیه میکم که توی کتابخانه اش داشته باشه. یک دایره المعارف کامله.

خوب! این ها چیز هایی بود که یادم بود. ان شالله به دردتون بخوره.تجربه نمایشگاه امسالم را هم حتما مینوسم.

                                                       

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تولد پسر من در 17 فروردین با 15 روز تاخیر برگزار شد. وای که چه حس خوبیه مادر شدن و با فرزند خود بزرگ شدن!! شاید به نظر خنده دار بیاد ولی من با هومان واقعا بزرگ شدم . به دل دریاییش غبطه خوردم و همیشه از داشتن چنین فرزندی به خود میبالم. وقتی میبینم که چطور بعضی وقتها با اینکه مقصر نیست پشت سر هم  قول میده و ابراز ندامت میکنه. وقتی کودکی که چنگش گرفته را باز دوست داره و سراغش را میگیره. وقتی خوراکی مورد علاقه اش را با سخاوت تقسیم میکنه. وقتی که.... هزاران هزار بار شکر باریتعالی برای حضورش در زندگیمان.

و حالا تولد هومان به روایت تصویر

تولدی:

برای دیدن بقیه عکس ها لطفا به ادامه مطلب بروید!


ادامه مطلب
[ ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تو وجودت واسه من یه معجزه ست / مثل تو هیچ کجا پیدا نمیشه

روز میلاد قشنگت میمونه / توی تقویم دلم تا همیشه . . .

تولدت مبارک

tavalod اس ام اس برای تبریک گفتن روز تولد

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی .
لپت همیشه قرمزخجالت
روی دشمنات زرد نگران
دلت همیشه سبزلبخند
تولدت مبارک گلمقلب

 

و اما شرح تولد که ان شالله موکول میشه به بعد از تعطیلات. چون بیشتر میهمان ها مسافرت هستند.بلاخره مشکلات متولد شدن در روزهای آغازینه سال هست دیگه!!!

ولی ما برای امروز یک کیک کوچولو درست کردیم و بردیم خونه عزیز. شمع و فشفشه و این برنامه ها هم بود!!یک تولد مختصر گرفتیم تا ان شالله اصل کاری را بعدا برگزار کنیم.

هومان گلم! ازت ممنونم که روز 2 فروردین را برای من و بابایی به یکی از بهترین و بیادماندنی ترین روزهای زندگی تیدیل کردی!

کیک مامان پز:نیشخند

و اینم پسر من قبل از آماده شدن برای رفتن به عید دیدنی!

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

من توی وبلاگی که عضوش هستم تجربه غذا دادن به هومان را گذاشتم. قکر کردم بد نیست که اینجا هم این تجربه را بنویسم:

باید خدمت همه دوستان گلم عرض کنم20 شهریور سال 1389 روزی بود که دکتر هومان اجازه داده بود که غذا دادن را بهش شروع کنم. یعنی 5 ماه و 18 روزگی. من خیلی مشتاق غذا دادن به هومان بودم و با کلی زور زدن این اجازه را از دکتر گرفتم. (چون وزن و قدش خوب بود دکتر میگفت لزومی نداره)

دلیل اصرار من این بود که هومان وقتی ما را در حال غذاخوردن میدید آنچنان دست و پایی تکان میداد که من فکر میکردم که خیلی خوش غذا خواهد شد!

بدون اغراق بگم که فقط روز اول را خوب غذا خورد و از 21 شهریور دیگه مصیبت من شروع شد. این مقدمه را گفتم که اولین تجربه خودمو بهتون بگم: اگه نینیتون با شیر مادر خوب وزن میگیره، به هیچ وجه برای غذا دادنش عجله نکنید.

 به عقیده من بچه ها دو دسته اند: گروهی که خوب غذا میخورند و گروهی که غذا دادن بهشون از نوشتن پایان نامه هم سخت تره. اشتباهی که در خیلی از مادرانی که نینی گروه اولی دارند دیدم این هست که چون بچه شون خوب غذا میخوره فکر میکنند هرچیزی را به هر مقداری میتونه بخوره.برای مثال در خاطرات یکی از ماما نا خوندم که خطاب به نی نی 7 ماهه خودش نوشته بود "امروز یه کباب کوبیده را با پلو برات میکس کردم خوردی،قربونت برم که اینقدر خوش غذایی"!!!!آخه خواهر من،کباب کوبیده اصلا ارزش غذایی داره که به بچه 7 ماهه میدی؟ از اون گذشته این حجم غذا من را سیر میکنه. آخه مگه معده بچه چقدره؟ این بچه تا چند سال آینده مشکل معده شدید پیدا میکنه(نمونه اش را دیدم که میگم!)


 

 


ادامه مطلب
[ ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

وای که من عاشق نصفه نیمه حرف زدن های هومانم. بعضی وقتها وقتی چپکی حرف میزنه غش میکنم از  لذت! حالا هی دکترها میگن به بچه درست حرف زدن را آموزش بدیم ولی کو گوش شنوا!!!هومان سوار ماشینش میشه و میگه بیبین...بیبین و همین طور آژیر کشان به سمت جلو میره تا به مانعی برخورد کنه.خوب میدونه که حالاباید دنده را عوض کنه. بنابراین بعد از برخورد به مانع میگه اوه...دُدن(یعنی دنده) و بعد دنده را به سمت عقب هدایت میکنه.حالا من هیمیپرسم هومان چی؟..اونم میگه د‘دن و  من قربون صدقه این حرف زدنش میرم.

تو را دارم ای گل ، جهان با من است

تو تا با منی،  جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکرخنده آن دهان با من است

 

 

[ ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان من خیلی توی حرف زدن تخس بازی در میاره.  وقتی پیششی هرچی خودتو بکشی که بگو فلان ، عمرا اگه بگه . ولی وقتی تنها است گاهی با خودش مکالمات کوتاهی داره. امروز اومد تو آشپزخونه وگفت آب. منم بهش یه لیوان آب دادم . به لیوان نگاهی کرد و خندید و دوید تو اتاقش. خوب بلاخره حس مادری من متوجه میشه که این پسملی هدفش خوردن آب نبود. خلاصه آروم رفتم دنبالش.

دیدم لیوان آب را میبره دم دهن خرسی(عروسک مورد علاقه اش) میگه:

ادی.....بیا....آب.....نه؟؟؟.....باش(و سرش را به نشونه قبول کردن و باشه به روی شونه خم میکنه. حالا ترجمه: خرسی ...بیا ..آب....نه؟(منظورش اینه که نمیخوری؟)...باشه! و رفت سراغ روباهش. گفت آباه...(یعنی روباه) و مکالمه قبلی را برای روباه هم تکرار کرد.وای این قدر با احساس با اینها حرف میزد و نه باشه را چنان با احساس بیان میکرد که دلم میخواست برم و یه ماچ حسابی از لپش بکنم. deborah.mihanblog.comولی دلم نیومد خلوت قشنگش را بهم بزنم.

الهی

به خواب کودکم آرامش،

به بیداری اش عافیت،

به عشق اش ثبات،

به مهرش تداوم،

وبه عمرش برکت جاودان عطا کن،

شکرانه اش بامن.

[ ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

شروع طپش قلب های بی وقت و احساس اضطراب باز دارن خبر از یک رویداد جدید میدن. راستی چرا من اینجوری شدم؟؟آهان. واکسن 18 ماهگی هومان.

 این دفعه ترس و اضطرابم بیشتر از هر دفعه بود، چون شنیده بودم سخت تر هم هست که البته بود. روز شنبه 3 مهر من و هومان رفتیم درمانگاه ماهان و من با تمام وجود سعی میکردم تشویش درونی خودم را کنترل کنم! اول واکسن mmr بود که به دستش زدن که جیغ هومان به هوا رفت و هرکاری میکردیم دیگه روی تخت نمیخوابید.

خلاصه من پاهاش را نگه داشتم و مسئول بهداشت دستهاشو و مرحله بعد پای چپ هومان بود که باید درد واکسن را تحمل میکرد. تا هومان گرم بود و هنوز درد ها شروع نشده بود تا خونه پیاده راه آوردمش.

چون میدونستم به کاهش ورم پا کمک میکنه، که البته بسیار موثر بود. از بعد از ظهر هومان دیگه از درد راه نمیرفت و شب تا صبح تب و پاشویه و شب بیداری! دو شب خیلی سخت گذشت ولی خوشحالم که الان همه چی به قبل برگشته و خوشحال تر از اینکه دیگه  تا مدرسه رفتن هومان کابوس واکسن وجود نداره!

[ ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

درسته که همه میگن بچه  وقتی بزرگ میشن مشکلاتشونم بیشتر میشه ولی به نظر من شیرینیشونم بیشتر میشه و همین باعث میشه دنیای قشنگ تری را به کمک هم کشف کنیم! مثلا اینکه هومان خیلی قشنگ ابراز احساسات میکنه و این شیرین ترین تجربه دنیا است! گاهی با هم نشستیم و داریم بازی میکنیم  یکدفعه میاد دستای کوچولوشو را دور گردنم حلقه می کنه و سرش را روی شونه ام میذاره! و این لحظه است که با تمام وجود زیبایی حس مادری را لمس میکنم و دلم میخواد فریاد بزنم که خدایا ازت ممنونم: چون من یک مادرم. 


کنار تو درگیر آرامشـــم                                               
همین از تمام جهان کافیه 
همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی ...
تماشای تو عین آرامشه ، تو زیباترین آرزوی منی           

از این عادت با تو بودن هنوز                   
ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه                          
همین عادت با تو بودن یه روز ، اگه بی تو باشم منو میکشه .

[ ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان من هر روز داره بزرگ تر میشه و شیرین تر و البته شیطان تر!

 

نمیدونم بلاخره کی غذا خوردنش درست میشه و خودش یاد میگیره بدون گیس و گیس کشی بشینه غذاشو بخوره. امروز قاشق را دادم دستش تا خودش آروم آروم غذا بخوره. تا رفتم ماست هم براش بیارم دیدم دراز کشیده و داره عکس خودشو توی قاشق میبینه و میخنده که ههههه نینی. البته همش هم اینجوری خنده دار نیست بعضی وقتها خیلی غذا نخوردنش آزارم میده. مثل این چند روزه که درآمدن دندان های نیش قضیه را برای من سخت تر کرده. چند روز پیش یک جا مطلبی خوندم که بیانش خالی از لطف نیست:

مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی، سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!!! اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا، با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی !!!

عاشقتم پسملی

[ ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]


امرور هومان در هفتمین  سالگرد ازدواج پدر و مادرش شرکت داشت.

امسال دومین سال است که سه تایی این روز عزیز را جشن میگیریم

هومان عزیز، من و پدرت از اینکه با وجود نازنینت زندگی ما را زیبا تر و پیوند عشق مان را ناگسستنی تر کردی از تو و خدای تو هزارا هزار بار ممنونیم.

 

سبدی هست در اندیشه من                      که پر از گل بدهم هدیه به تو

غافل از اینکه تو خود ناب تری                       یک جهان گل ، بخورد غبطه به تو


 

 

[ ٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان حدود یک ماهی میشه که خیلی خواب منو به هم ریخته!

موقعی که خوابه اصلا ازم جدا نمیشه. یا دستم را میگیره  یا شیر میخواد یا باید بلند بشم و راهش ببرم.همیشه از بد خوابی و بیخوابی مینالیدم ولی الان دیگه واقعا سخت شده! فکر کنم خدا میخواست بهم بفهمونه که همیشه شرایط بدتری هم هست. یک شب حساب کردم تا صبح حدود 40 بار از خواب بیدارم کرد!

 امیدوارم سالم باشه...این روزها میگذره!

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی! تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیا سایی! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند! تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی! خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن برگیری,هر چه بخواهی از آن بسازی ,هر گونه بخواهی باشم!
در تمامی لحظه ها مرا داشته باش!

فونت زیبا ساز        فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

[ ۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تو مرا یاد کنی یا نکنی

  باورت گر بشود، گر نشود

  حرفی نیست؛

  اما...

  نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 

 

[ ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

در مورد میزان انرژی یا کالری دریافتی از مواد مغذی آنچه در کتاب ها به عنوان مقدار مورد نیاز روزانه توصیه می شود به عنوان یک راهنما است و چون این میزان ازمواد غذایی، برای برنامه ریزی غذایی جمعی تدوین شده و ممکن است برای برخی از کودکان بسیار بیشتر از نیاز فیزیولوژیک آنان باشد. لذا مقدار مواد مورد نیاز برای فرد فرد کودکان باید بر اساس عواملی نظیر اشتها، اندازه جثه، میزان فعالیت و حتی نوع رابطه مادر با کودک پایه ریزی شود.

وزن به تنهایی نمی تواند معیاز خوبی برای تعیین انرژی مورد نیاز و مقدار مواد غذایی دریافتی کودک باشد. به ویژه در زمانهایی که کودک رشد بیشتری دارد نظیر سال اول زندگی و یا بعد ها در سال های بلوغ، همچنین برای کودکانی که زیر وزن استاندارد هستند یا آنهایی که افزایش وزن دارند مقدار انرژی و غذای مورد نیاز متفاوت است. به هر حال می توان گفت معیار وزن فقط یک راهنما است.


ادامه مطلب
[ ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

از همه شما دوستان و خاله جون های مهربون که توی قسمت نظرات از وبلاگ من تعریف کردید یا نظر دادید و یا برای مامانم ایمیل زدید بسیار ممنونم.

راستش من خیلی سر مامانم را شلوغ کردم و وقت این را پیدا نکرد که تک تک جواب ایمیل ها یا نظرات را بده این بود که گفتم با یک تشکر کلی از شرمندگیتون در بیاییم.

همتون را دوست دارم...هومان

[ ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

مامان

بابا

دد......یعنی بیرون(گردش

داخ.....داغ

جوجو.....یعنی پرنده

هپت.....یعنی رفت

تیت.....یعنی توت

پا

بیم......یعنی بریم

ببیل......یعنی بگیر

هم.....یعنی خوراکی

دا.....یعبی دالی

بده

آب

بآ.....هم به معنی بالا (یعنی ببرم بالا )و هم به معنی باز

بای ......به معنی  خداحافظ

باد....یعنی باد کنک و یا به این معنی که باد کن

ما منه......یعنی مال منه

دِ، دو، دِ......یعنی یک، دو، سه

ماه.......ماه

بور......یعنی بخور(یه جورایی تعارف کردنه)

دو تا......هرچی که تعدادش زیاد باشه

[ ۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 این مطلب را یکی از دوستان در نینی سایت گذاشته بود که به نظرم خیلی مفیده

1- اولاً اینکه سعی کنین فرزندتون رو در تهیه و آماده سازی غذاها مشارکت بدین. در مورد غذاهای مختلف بهش توضیح بدین و اثرات غذاهای مختلف رو به زبان ساده برای سلامتی انسان بهش بگین

 2- فرزندتون رو مجبور نکنین بیشتر از میلش غذا بخوره چون اینکار باعث میشه آستانه سیری اون بالا بره و کم کم کنترلش رو اشتهاش از دست بده و در سنین بزرگسالی دچار پرخوری و اضافه وزن بشه
 3- اگه کودکتون غذاشو نخورده هیچ میان وعده ای بهش ندین و اگه ابراز گرسنگی کرد همون غذای باقی مانده رو براش بیارین
 4- در جلوی جمع در مورد بدغذایی فرزندتون صحبت نکنین چون اینطوری فرزندتون بیشتر لجاجت میکنه 
 5- کودکان به رنگهای قهوه ای علاقه دارن میتونین از این روش هم برای خوراندن مواد غذایی مختلف به کودکتون استفاده کنین
 6-. بعضى وقت‏ها نیز کودک از طریق ابراز بى‏میلى و یا غذا نخوردن قصد دارد نظر دیگران را به خود جلب کند 
 7- اگه کودکتون آروم غذا میخوره عجله نکنین چون اگه عجله بکنین اون هم ترجیج خواهد داد اصلاً نخوره
 8- تو محیط های شلوغ به کودک غذا ندین چون هرچه زودتر میخواد از غذا خوردن خلاص شده و به شلوغی بپیونده!!! 
 9- از ظروف رنگی برای کودکتون استفاده کنین
 10-کودک غذایی را که تا دیروز دوست داشت و می خورد، امروز از خوردنش امتناع می کند. در این مورد، والدین با تغییراتی از قبیل تغییر در درجه حرارت و یا نوع پخت، یا شکل غذا (به عنوان مثال دادن شیر گرم یا سرد، دادن تخم مرغ آب پز یا نیمرو و... ) و تعریف و تمجید از غذا می توانند آن را مورد پسند و دلخواه کودک کنند
 11- نظم در خوردن غذا بسیار مهم است و هم غذا خوردن مى‏تواند به نظم کودکان کمک کند و هم نظم مى‏تواند میزان میل کودکان را براى خوردن افزایش دهد . زمان هر وعده از غذا باید ثابت و مشخص باشد . این درست نیست که یک بار کودک را ساعت 6 بیدار کرد و به او صبحانه داد، روز بعد ساعت 10 و روز دیگر ساعت 8 صبح . باید یک زمان مشخص را براى هر وعده غذایى در نظر گرفت . این نظم کمک مى‏کند تا معده کودک براى خوردن غذا ، به طور منظم عمل نماید . نامنظم بودن ساعت‏هاى هر وعده غذا ، به بى‏اشتهایى کودک منجر مى‏شود
 12-مراقب کودک باید دقت کند که آیا این دوست نداشتن یک عادت غلط است ‏یا واقعا میل به خوردن آن ندارد . اگر پس از بررسى‏هاى دقیق متوجه شدید که کودک یک ماده غذایى مثلا سیب‏زمینى را دوست ندارد، بهتر است از دادن آن ماده غذایى براى مدتى صرف نظر کنید و کودک را مجبور به خوردن آن نکنید . براى مثال کودکانى که از برنج زیاد استفاده مى‏کنند، بدنشان کمتر به سیب‏زمینى پخته نیاز پیدا مى‏کند . یا کودکانى که زیاد گوشت مى‏خورند کمتر از لوبیا استقبال مى‏کنند . در حقیقت نیاز آن ماده غذایى به شکل دیگرى تامین مى‏شود
 13-همراهى مادر با کودک در خوردن غذا مهم است؛ یعنى مادر در کنار کودک بنشیند، با او حرف بزند و با هم این غذاى نیمروزى را بخورند . کودکان در خوردن صبحانه یا ناهار و یا شام احتیاج به همراهى و همدلى اطرافیان خود دارند و دوست دارند که بزرگترهایشان در کنارشان باشند و آنها را همراهى کنند 
 14-گاهی اوقات والدین تصور می‌کنند که فرزندشان بی‌اشتهاست. در حالی که بیش از ظرفیت ، به او غذا می‌دهند و وقتی که او نمی‌خورد، تصور می‌کنند که مشکلی در اشتهای وی ایجاد شده‌است. اگر وضعیت رشد فرزند شما در نمودار قد و وزن مطلوب است و رشد طبیعی نشان می‌دهد، پس دلیلی برای نگرانی وجود ندارد.

 

[ ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

از طرف هومان تقدیم به پدر مهربون و پدر بزرگ دوست داشتنیش: 

باز می شود تو را بهانه کرد

بهانه نفس تویی

تویی که سرشاراز طراوت مریم هایی هستی که بوی عشق میدهند

پدرم

باز می شود  به تو اشاره کرد

تویی که تکرار عشق در نبض زمانی

شباهت تو با ماه آسمان اینست

هر دو از آسمان هر دو مهربان و هر دو چون دریا بیکران........

پدرم 

 

[ ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز داشتم به مسیری که تا حالا با هومان اومدیم فکر میکردم. اول که به دنیا اومده بود میگفتم یعنی کی میشه که خوب گردن بگیره؟! گردن که گرفت منتظر موندم تا ببینم کی غلت میزنه و سینه خیز میره. دغدغه بعدی من نشستنش شد! وقتی خوب تونست بشینه منتظر راه رفتنش بودم. در این مورد هومان یه کم تنبلی میکرد و همین دغدغه بزرگی برای من شد.حالا که به خوبی راه میره با خودم میگم کی میشه به خوبی غذا را بجوه. حتما بعدش هم  نوبت گرفتنش از شیر و پوشک و... میشه.نخیییر این دغدغه های من تمومی نداره! 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

[ ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

پسر فسقلی مامان

امشب خیلی اذیتم کردی تا خوابیدی

دیگه نزدیک های 2 نیمه شب شده و من امروز از بس دنبالت دویدم حتی نای تایپ هم ندارم! ولی دوباره منتظر فردا هستم تا با لبخند زیبای تو روزم را  آغاز کنم.

سلامی به زیبایی روی ماهت
به لبخندگرمت، دل بی گناهت

دو دست تمنا برایت کشانم
همیشه به سوی خدایم، خدایت

سلامت سرت، خوش دلت،خانه ات شاد
به کامت بماند جهان تا قیامت

[ ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز هومان را پارک بردیم و حسابی بهش خوش گذشت.

وقتی هومان و باباش داشتن بازی میکردن من نگاهی به اطراف انداختم. زمین بازی پر بود از بچه هایی که همراه پدر یا مادرشان و یا هردو به پارک اومده بودن.بعضی مامانها پا به پای بچه هاشون بازی میکردن، با اونها میدویدن، زمین میخوردن، خاکی میشدن و ... فارغ از دغدغه کثیف شدن لباسهاشون و یا متهم به بی نظم و هپلی بودن!در کنار این دسته از مامانها، مامانهایی هم بودن که با ناخن های مانیکور کرده و آرایش های زیاد و البته زیبا و جذاب و خلاصه کلی خوش تیپ، در حالی که بسیار مراقب بودن به ناخن هاشون کم ترین آسیبی نرسه بچه هاشون را به آرامی روی تاب هل میدادن و یا سوار سرسره میکردن. یک لحظه با خودم فکر کردم که چقدر آدم ها با هم متفاوتند. نمیدونم...ولی من بلد نیستم با ناخن های بلند، هر لحظه صورت هومان را نوازش کنم و یا دستهای کوچکش را بگیرم و به قول خودش باهاش دنگ (همون جنگ!) کنم و یا همون طوری که دوست داره موهاشو هپلی کنم.نمیدونم که چطور میشه با رژ لب هر لحظه که هوس میکنم لپ های کوچولوشو ببوسم و به خودم بچسبونمش تا آروم بشم. و یا اگه کفش پاشنه بلند بپوشم چطور بدوم تا هومان دنبالم کنه و منو بگیره. البته این من هستم که این کارها را بلد نیستم و دلم هم نمیخواد یاد بگیرم. من از اینکه بدون دغدغه بتونم با هومان بازی کنم تا از دل بخنده خیلی خیلی لذت میبرم. حتی اگه متهم بشم که یک مامان هپلی هستم.

[ ٧ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

سوسن پارسای در هفتمین کنگره سلامت خانواده که در سالن همایش‌هایرازی علوم پزشکی تهران برگزار شد افزود: تغذیه با شیر مادر حق هر مادر وکودک است و دستیابی به این امر نیازمند حمایت همه جانبه است.

وی گفت: مادران زندگی بخش، حامل و پرورش دهنده تمام نسل‌ها و ارائه دهنده مراقبت‌های اولیه بهداشتی برای فرزندان خود هستند.

پارسایگفت: سلامت جسم و رشد وزنی و پیشگیری نیز در بیماری‌ها، تکامل مغزی وشخصیتی و رفتاری از جمله مراقبت‌های اولیه بهداشتی برای فرزندان است که برعهده مادر است.

وی اضافه کرد: تغذیه با شیر مادر رابطه عاطفیمادر و کودک، پایه گذاری شخصیت،‌ فراگیری سریع‌تر و بهتر کودک در تعاملمناسب با محیط و خانواده را به ارمغان می‌آورد.

وی اضافه کرد: شیردهی یک پدیده ارزشمند برای تمام مادران جهان است و تغذیه به موقع و زودو در آغوش مادر رابطه زیبا و قابل اعتمادی را بین کودک و مادر به وجودمی‌آورد.

وی افزود: برای رسیدن به این رابطه زیبا مادراننیازمند حمایت همه جانبه برای تغذیه مطلوب شیرخواران خود هستند.بسیاری ازمدل‌های سنتی حمایت از مادران در جوامع امروز از بین رفته یا کمرنگ شدهاست و از طرفی استفاده از گروه‌های حمایتی با حفظ رفتارهای مطلوب در زمینهپیشگیری از بیماری‌های قلبی و درمان سرطان‌ها به خوبی اهمیت حمایت‌ها رانشان می‌دهد.

پارسای گفت:‌ اکثر مادران نیاز به حمایت دارند. نیاز به حمایت در مادرانی که زایمان اول آنها است خود در دوران بارداریمراقبت نداشته‌اند یا بیرون از خانه کار می‌کنند بیشتر به چشم می‌خورد. حمایت از مادری که کودک یا خود او دچار مشکل جسمی یا روانی است از اهمیتزیادی برخوردار است.


[ ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

خلاصه ای از مباحث عنوان شده در برنامه مورخ 25/10/88 با حضور :
دکتر ایمان زاده فوق تخصص گوارش کودکان
دکتر ستوده فوق تخصص غدد اطفال
دکتر فرسار متخصص کودکان
در اغاز استفاده از غذای کمکی حتما باید توجه شود که غذای کمکی باید بعد از شیر مادر داده شود .
آهن و ویتامین باید جدا از هم به نوزاد داده شود . استفاده توامان تاثیر آن ها را کمتر میکن .
در غذاهای کمکی به هیچ عنوان از غذاهای اماده استفاده نشود چرا که کودکان را به نرم خواری عادت داده و در اینده غذاهای سفت ( گوشت و ... ) را نخواهند خورد .
کودکانی که از شیر مادر استفاده میکنند به شرطی که به پروتئین گاوی حساسیت نداشته باشند می توانند در غذای کمکی از شیر گاو استفاده کنند . به دلیل عدم امکان ازمایش حسایت به شیر گاو تا قبل از یک سالگی , بهتر است در صورت مشکوک بودن به حساسیت نوزاد , مادر از شیر و فراورده های آن استفاده ننماید و پس ار یک سالگی بعد از تست پوستی و خونی , مصرف شیر گاو اغاز گردد . البته ماست میزان الرژی کمتری ایجاد میکند با این حال ممکن است باز هم برخی کودکان با ماست نیز حساسیت داشته باشند . برای جبران موادی که بدن کم دارد مادران می توانند از کره , تخم مرغ , گوشت و قرص های کلسیم استفاده کنند . همچنین استفاده از آب سیب سفید ( و نه قرمز ) نیز بسیار مفید است .


ادامه مطلب
[ ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

به طور معمول عفونت گوش که به عنوان اوتیت مدیا شناخته در زمان بروز سرماخوردگی یا آلرژی ظاهر می شود. پس از بروز تورم در شیپور استاش و انسداد ناشی از آن و کاهش هوادهی فضای گوش میانی، رشد باکتری ها افزایش می یابد و به عفونت منجر می انجامد. اوتیت مدیا (عفونت گوش میانی) مخصوصا در کودکانی بروز میکند که به نقص ایمنی و عدم رشد کافی در سیستم ایمنی دچار هستند و در نتیجه التهابهای مکرر شیپور استاش، امکان تخلیه کافی و هوادهی مناسب گوش میانی را از دست می دهد.


ادامه مطلب
[ ٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

کودک و خداوند کودکی که آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرداما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟» خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟» اما خدا وندبرای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعاکنیکودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ » - «فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»  خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.» خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته اتاهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کنی.

 خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ، که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است 

[ ٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

و حالا ماجرای تولد هومانی

هروقت حرف تولد میشد خیلی ها میگفتن بچه یک ساله چیزی نمیفهمه و بگذار 2 سالش که شد براش تولد بگیر.خوشحالم که به حرفشون گوش ندادم! ذوق و شوقی که هومان موقع باد کردن باد کنک ها و دیدن شرشره ها داشت این قدر برام شیرین بود که اگر در توانم بود سالی سه، چهار بار براش تولد میگرفتم!

تولد هومان با 18 روز تاخیر(بدلیل مسافرت مامانی و بابایی) برگزار شد. من از حدود دو، سه ماه قبل شروع کردم به خرید کردن و آماده کردن مقدمات جشن.حدود 3 روز مونده به روز جشن کارهام خیلی زیاد بود و تا ساعت 3 نیمه شب بیدار بودم ولی اینقدر ذوق داشتم که اصلا خستگی را حس نمیکردم.

خلاصه اینکه تولد هومان برگزار شد و به همه دوستانم توصیه میکنم که روز تولد نینی هاتون را هرچند مختصر جشن بگیرید.  اینجوری هم خیلی خوشحال میشن و  هم بهشون نشون میدیم چقدر در زندگی ما مهم هستند.

و هومان در حال انجام حرکات موزون در جشن تولدش!

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم،با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق،پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

بیان یه عالم عاشق،بیاد هزار تا مهمون

 

[ ٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

امروز هومان اولین برف زندگیشو با چشمان قشنگش دید!

از وقتی هومان به دنیا اومده امروز اولین روزی بود که برف میومد. هومان را پشت پنجره بردم و بهش برف را نشون دادم. با یک حالت تعجبی میخندید. نمیدونم تعجبش به خاطر اون اشتیاقی بود که من در توضیح دادن برف و بارون براش نشون میدادم یا واقعا باریدن برف براش جالب بود!!!!!


[ ۱٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

تصمیم دارم برنامه غذایی چند روز هومان را در وبلاگش بگذارم.راستش من خیلی دوست داشتم که برنامه غذایی هومان را با بقیه نینی ها مقایسه کنم و فکر میکنم این کار برای خیلی از مامان ها مفید باشه.

8 آبان: صبحانه نصف زرده تخم مرغ

نهار سوپ

سرلاک 2 قاشق غذاخوری

3/1 موز

نان و ماست تقریبا 2 قاشق غذاخوری

و اما محتویات سوپ امروز: ماهیچه،سیب زمیتی، هویج، عدس، پیاز، جعفری و گشنیز، کدو حلوایی، رشته فرنگی

16 آبان: سرلاک 1 قاشق غذا خوری

نهار: سوپ تقریبا 5 قاشق مربا خوری

نان و ماست 1 قاشق مرباخوری

پوره سیب زمینی حدودا 4 قاشق مربا خوری

در یک جایی خوندم که نان و ماست اگر در میان وعده گنجانده شود بسیار در رشد بچه ها موثر است!

20 تا 30 آبان ماه: صبحانه سرلاک یا فرنی به هومان میدم.فرنی را براش به صورت کرم خرما درست میکنم. در طول روز بیسکوییت ساقه طلایی یا کمی نان به هومان میدم. بادام را یا به صورت شیره بادام جداگانه (مثل آب) بهش میدم و یا خود بادام رنده شده را در سوپش میریزم. (3 بار در هفته بادام میخوره).

حتی الامکان سعی میکنم بعد از قطره آهن و مولتی ویتامین آب میوه بدم که بهتر جذب بشه. گرچه هومان اصلا آب میوه ها را دوست نداره ولی با قطره چکان یا به هزار روش بازی سعی میکنم حدود 20 سی سی بهش بدم.

2 آذر : صبحانه سرلاک گندم حدود 9 قاشق مربا خوری

مولتی آهن+آب سیب

نهار : سوپ 10 قاشق مربا خوری سرخالی

عصرانه ماست میوه ای: حدود 3 ق م

شام سوپ 10 قاشق مربا خوری سرخالی

امروز از روز هایی بود که هومان خوب غذا خورد. البته نحوه غذا خوردنش همچنان با بد بختیه. باید هزار جور ادا و شکلک در بیارم تا یک قاشق بخوره. منظورم حجم غذاش بود. 

[ ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

امروز دوباره نوبت واکسن هومان هست و من بازم دیشب خوب نخوابیدم.

شب های واکسن هومان همون حالی را دارم که میخواستم نتیجه کنکور ارشد را ببینم.سرشار از ترس و استرس. وقتی لحظه تزریق واکسن میشه فکر میکنم الان صدای تالاپ تولوپ قلبم اینقدر بلنده که اونو همه دارن میشنون. وقتی همه چی تموم میشه و هومان تصمیم میگیره موقتا دست از گریه برداره، احساس میکنم حالا دنیا قشنگ تر شد، تازه اون موقع خودم و زمان را پیدا میکنم. حالا دیگه وقتشه که بشم همون مامان جدی و با مسئولیت! و البته میشم: استامینوفن دادن به هومان سر ساعت و کمپرس یخ و پاشویه را با جدیت ادامه میدم تا پسرم دوباره به همون هومانی خنده رو تبدیل بشه.

 

[ ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

دکتر باطبی یک دستور غذایی برای هومان داده که من عین دستور را در زیر مینویسم ولی در بعضی از موارد من بر اساس تجربیات شخصی خودم و تحقیقاتی که کردم موافق نیستم. من همه موارد را برای مامانایی که تازه دارن غذا به نینی هاشو میدن مینویسم. امیدوارم بدردبخور باشه.

طبق صحبت های دکتر باطبی  غذای هومان را از 20 شهریور شروع کردم و اما دستور غذایی:

هفته اول: لعاب برنج.در حدی رقیق باشه که از شیشه  قابل رد شدن باشه. تا حدود نصف استکان میتونید بدید.

هفته دوم: برنج + هویج، هفته سوم: برنج+ هوج+ سیب زمینی ،هفته چهارم: موارد هفته سوم+ گوشت قرمز، هفته پنجم: موارد هفته چهارم+ سبزی(گشنیز+ جعفری)

از اول مهر آب سیب و آب هویج اضافه کنید، اول نصف استکان بعد بنا به تقاضای شیرخوار اضافه بشه.هفته ای 3 مرتبه حریره بادام هم بدیم.

قطره آهن +مولتی را آغاز میکنیم هفته اول 15،هفته دوم 29،هفته سوم 25 قطره

حبوبات را از هفته ششم میشه کم کم اضافه کرد از ماش و عدس شروع کنید

و حالا نظرات مادر خانومی:

لعاب برنج ارزش غذایی نداره و بهتره غذای بچه با فرنی شروع بشه که توش شیر مادر یا شیر خشک ریخته بشه.2)لزومی نداره 1 هفته بین اضافه کردن مواد فاصله باشه،بلکه 3 روز هم برای نشان دادن حساسیت کافیه.3)آب میوه بهتره از 1 قاشق مربا خوری شروع بشه،گرچه به نظر من پایان 6 ماه یه کم زود بود برای آب میوه دادن.4)زمان دادن آب میوه باید حتما بعد شیر باشه چون قبل از آن بی اشتهایی شدید میاره.5) 1 وعده کافیه 6) نصف استکان خیلی زیاده 3 تا 6 قاشق مربا خوری کاملا کافیه.

راستی توی کتاب طب کبیر خوندم که هویج باعث رشد بهتر میشه.

 

[ ۱ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

تیر: و امروز هم هومان اولین کادوی  خودشو برای روز پدر به امیر داد!

8 تیر: هومانی خیلی کچل شده ولی جوانه های موهای تازه داره دیده میشه!

9 تیر:  دیگه همه فهمیدن که وقتی هومان شیر میخوره نباید حرف زد. با ایما و اشاره منظورمون را به هم میفهمونیم.حسابی در اجرای پانتومیم ماهر شدیم!

19 تیر: امروز عید مبعثه ولی هومان یه کم بد اخلاقه. امروز برای اولین بار به هومان خوابیده شیر دادم. همچنان دارم به تجربیات خودم می افزایم دیگه!

2 مرداد: واکسن 4 ماهگی.خیلی سخت بود از قبلی بیشتر اذیت شد پسرم. منم که بماند.این بچه یه نق که می زنه دنیای من به هم میریزه، حالا که واکسن  بود و تعداد نق ها الی ماشا الله.....

8 مرداد: هومان امروز در ششمین جشن سالگرد ازدواج مامان و باباش حضور داشت.

12 مرداد: دیگه مثل قبل لازم نیست آروغ هومان را بگیرم. پسرم واسه خودش مردی شده!آقا شده!

23 مرداد: هومان لباش را مثل پیرمردها به هم می زنه و صدای ملچ و ملوچ در میاره.SO INTERESTINGGGGGGGGGGG

9 شهریور:شب قدر بود و هومان پا به پای من بیدار نشست     

14 شهریور:هومان علاقه خیلی زیادی به کاغذ نشون میده و تا مدت ها با کاغذ هایی که دورش ریخته بازی میکنه.

بلاخره چنین پدر و مادری که بیشتر عمرشان را صرف درس و کتاب کردند را چنین فرزند اهل مطالعه ای باید!!!!!!!!!!!!

 

[ ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

چه‌ها هنگام رویش دندان‌هایشان دچار مشکلات و علائمی می‌شوند که گاهی والدین را هم کلافه می‌کنند. بی‌قراری، آبریزش از دهان، تب وخارش لثه‌ها از جمله این مشکلات‌اند. و حالا راه‌حل‌ها: 
آب‌دهان کودکتان را مرتب به کمک یک پارچه تمیز از اطراف دهانش خشک کنید. باقی ماندن این رطوبت در اطراف دهان ممکن است سبب ایجاد لکه‌های قرمز پوستی شوند.
 
هنگامی که کودکتان خواب است،‌پارچه‌ای را در زیر سرش قرار دهید و هر گاه توسط آب دهانش خیس شد آن‌را عوض کنید.
 
برای کودکتان چیزی فراهم کنید تا آن‌را بجود. لثه‌های کودکان به هنگام دندان درآوردن به شدت می‌خارد. دقت کنید. چیزی که برای جویدن به کودکتان می‌دهید به اندازه‌ کافی بزرگ باشد تا امکان بلعیده شدن آن وجود نداشته باشد و در ضمن به قطعات کوچک‌تری نیز خرد نشود. پارچه تمیز خیسی که به مدت 03 دقیقه در فریزر قرار گرفته باشد کمک خوبی برای لثه کودکتان خواهد بود. دندان‌گیرهای لاستیکی نیز وسایل مناسبی هستند اما مراقب باشید که پاره و یا شکسته نشوند. یک قاشق چایخوری سرد نیز وسیله خوبی است که کودکتان لثه‌هایش را به کمک آن آرام کند.
 
می‌توانید به کمک انگشتان تمیز خود، لثه‌های کودک را ماساژ دهید و به آرامش او کمک کنید.
 
هرگز دندان‌گیرها را به کمک نخ یا زنجیر دور گردن کودک نیاندازید زیرا احتمال خفگی او وجود دارد.
 
اگر کودکتان بی‌قرار است


ادامه مطلب
[ ٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

شیر دادن مادر به کودک تا پایان دو سالگی ضروری است .

زیرا:

  1. هنوز بهترین منبع تأمین پروتئین برای کودک است.
  2. تا حدود 30 درصد کالری مورد نیاز او را تأمین می کند.
  3. مواد ایمنی بخش موجود در آن، طیف حفاظتی مهمی برای کودک دارد و این طفل نوپا را که بسیار متحرک و فعال است و با دست زدن به همه جا و همه چیز، خود را به سهولت در معرض بیماری قرار می دهد از ابتلاء به اسهال و سایر عفونت ها حفظ می کند.
  4. تکامل عصبی و روانی کودک را که با شیرمادر آغاز شده ، با تداوم واستمرارآن در سال دوم زندگی ، کامل می کند.
  5. نیازهای عاطفی و روانی او را که برای رشد و تکاملش بسیار ضروری هستند تأمین می کند.
  6. با کاهش دفعات بیماری، اثر قابل توجهی در شرایط روحی و روانی و اقتصادی خانواده دارد.
  7. اغلب کودکان در ایام بیماری کم اشتها هستند و به کمتر چیزی، به اندازه شیرمادر میل دارند و این منبع غذایی در ایام بیماری به بهبود آنان کمک می کند.
  8. و بالاخره در جریان اسهال و استفراغ، هیچ چیز به اندازه شیرمادر برای کودک قابل تحمل نیست.

 

[ ٤ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

2خرداد: واکسن2 ماهگی هومان را زدیم. قبل از واکسن 2 برابر وزنش قطره دادم ولی بازم زمان واکسن گریه کرد. اولش با قطره فلج اطفال بچه ام را از خواب بیدار کرد و بعد  هم واکسن. من ا ز ترسم دم در ایستادم و مامانم پیش هومان بود.راستش ترسیدم مثل آزمایش زردی نتونم جلوی خودمو بگیرم.

3 خرداد: دیشب هومان تب داشت و من اصلا خوب نخوابیدم ولی امروز  تبش قطع شد و فقط کمی پاش باد کرده 24 ساعت اول کمپرس یخ و 24 ساعت دوم کیسه آب گرم همچنان ادامه داشت. تا بلاخره بعد از 27-28 ساعت دوباره بازگشت به زندگی عادی کم کم شروع شد!

13 خرداد: امروز روز مادر هست و من اولین کادوی روز مادری را از دستان کوچولوی پسرم گرفتم! یک مانتو پاییزی بود که البته تمام زحمات خرید و ... را باباش کشیده بود! به نام هومان دیگه....

18 خرداد: کم کم داره موهای جنینی پسرم می ریزه.

24 خرداد: امروز هومان برای اولین بار با صدا می خندید. بعضی چیزها هستند که حرف های مادرانه هست. تا مادر نباشی لذت اونو درک نمیکنی. و حالا، من یک مادرم و شنیدن صدای خنده های از ته دل پسرم را با دنیا عوض نمیکنم.

29 خرداد: اولین بار خودم هومان را بردم حموم. تجربه جالبی بود ولی هنوزم ترسم کامل نریخته! 


 

[ ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

استاد دانشگاه علوم‌پزشکی شهید بهشتی گفت: بر روی بدن نوزاد چربی‌هایی به نام «ورنیکس» وجود دارد که درجه حرارت بدن طفل را حفظ می‌کند؛ به همین دلیل اگر این چربی‌ها به هر دلیلی تا 6 ساعت پس از تولد از بین برود، موجب کاهش درجه حرارت بدن نوزاد می‌شود.


ادامه مطلب
[ ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

کربوهیدرات 50%

چربی ها 30%

پروتئین، میوه، سبزیجات و لبنیات20%

سال اول:غدای اصلی شیر مادر

سال دوم: غذای سفره در کنار شیر مادر

 

[ ۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

16 اردیبهشت: امروز اولین باری بود که هومان موقع شیر خوردن خوابش نبرد.این نشان میده که داره قوی تر میشه و قدرت مکیدنش بهتر میشه.

18 اردیبهشت: برای بار اول هومان را بردیم درمانگاه ماهان و براش تشکیل پرونده دادیم.

26 اردیبهشت: امشب هم مثل خیلی شب های دیگه من و امیر نشستیم پیش هومان و کلی  راجع به هومان باهم حرف زدیم و از بچه مون تعریف کردیم!


 

 

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

 

7فروردین: هومان را بردیم غربالگری وبعدش هم در بیمارستان عرفان ازش آزمایش خون گرفتن  تا مطمئن بشن زردی نداره. موقع آزمایش گرفتن وقتی صدا هومان میومد منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و از گریه بچه ام های های گریه کردم!   

8 فروردین: ناف هومان افتاد

12 فروردین: اولین بار بود که خودم هومان را عوض کردم،راحت تر از اونی بود که فکرش را میکردم!

14 فروردین: امروز برای اولین بار شیر پرید توی گلوی هومان .خییلی صحنه وحشتناکی بود. من ترسو بدجور دست و پام را گم کردم.!

 23 فروردین: امروز هومان دل درد شدیدی داشت.بمیرم برای بچه ام.اصلا طاقت دیدن درد کشیدنشو ندارم.

  31 فروردین:جای واکسنی که توی بیمارستان به دستش زده بودن چرک کرد.زنگ زدم یبمارستان،گفت طبیعیه و جای نگرانی نیست.خدا را شکرولی چرکش خالی شد و گود شد.حالا میفهمم چطوری شده که جای واکسن همه ما روی دستمون از بچگی مونده.

 

[ ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]

هومان عزیزم

آمدنت بوی شکوفه های بهاری را به مشام جان می رساند.من و پدرت ازت ممنونیم که به دنیا آمدی و از آن مهمتر اینکه دنیای ما شدی!

[ ٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مریم ] [ دوست گفتار () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بسم الله. این وبلاگ را به عشق پسر کوچکم درست کردم تا همیشه بدونه که لحظه لحظه زندگیش چقدر برایم زیبا و خاطره انگیزه و چگونه تمامی حرکات و شیرینی رفتارش در ذهن من برای همیشه موندنیه....برای هومانی که جهانم بدون او الف ندارد!
صفحات دیگر
امکانات وب